#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_94

-تو که تاج سري گل پسر!

محمود با حرف بابا،نيشش تا بنا گوش واشد..چشمکب بهش زدم و خنديدم...مامان از اشپز خونه خارج شد و پيش ما نشست...ازم راجب جببه ميپرسيدن که چه اتفاق هايي افتاد...همه چي رو تعريف کردم...به جز احساسي که به بهروز دارم...واي بهوز! دلم براش تنگ شده...اخرين بار وقتي داشتم سوار اتوبوس ميشدم که برگردم شهرمون،براي خدافظي اومده بود ديدمش...تلخ ترين خداحافظي عمرم بود!...چقدر من و فرشته تو اتوبوس گريه کرديم...هردومون از احساسي که به اين دو برادر پيدا کرده بوديم خبر داشتيم و دردمون يکي بود...شب وقتي به اتاقم رفتم...هرکاري کردم خوابم نبرد...همش قيافه بهروز و خاطراتي که داشتيم جلو چشمم بود...نتونستم خودمو کنترل کنم و گريه کردم...حتي دوست ندارم فکر کنم ديگه هيچ وقت نمي بينمش!...نميدونم ساعت چند بود که خوابم برد...از فرداي اون روز باز برگشتم بيمارستان...مامان و بابا نميذاشتن..ميگفتن تازه رسيدي و خسته اي ولي خودم خواستم..اگه خونه مي موندم بيشتر به بهروز فکر ميکردم و غصه ميخوردم..باز تو بيمارستان سرم شلوغه و کمتر فکرم سمت بهروز ميره...بچه ها توي بيمارستان خيلي ابراز دلتنگي کردن...منم خيلي دلم تنگ شده بود...فرشته از روز بعدش اومد...وقتي اومد بيمارستان،چشم هاش يه کاسه خون بود...با نگراني گفتم:

-سلام..چيشده؟

-سلام..چيزي نشده!

-پس چرا چشمات قرمزه؟

-ديشب نتونستم بخوابم...به خاطر اونه!

-چرا نخوابيدي؟

نگاه معنا داري بهم کرد که جواب سوالم رو گرفتم..اونم مثل من شبا به کسي که دلشو بهش با خته فکر ميکنه...اينم از سرنوشتي که ما داشتيم...دستي به شونه فرشته زدم و سعي کردم لحنم خونسرد باشه:

-زياد خودتو عذاب نده...درست ميشه!

فرشته سري به علامت تاييد تکون داد و رفت تا لباس هاشو عوض کنه!

بدبختي من يکي دوتا نيست..از وقتي شنيدن من برگشتم،خواستگاراي سمجم باز پا پيش گذاشتن..مامان هم اصرار داره با يکيشون ازدواج کنم...مامان با هر حرفش،زهريه که به قلبم مي ريزه..مامان تو چه ميدوني دخترت دلش تو جبهه جا مونده..تو اون اتاقت 12 متري جا مونده..تو چه ميدوني از درد دل دخترت که ميگي ازدواج کنه؟...شبا از بس گريه ميکنم چشمام از شدت اشک،ميسوزه و درد ميگيره!..هرکس چشماي سرخم رو مي بينه همش ميپرسه که چيشده؟...بيشتريام فکر کنم به راز دلم پي بردن...بعضي وقتا با خودم مي شينم فکر ميکنم که چرا من منتظرش نشستم؟ اصلا از کجا معلوم اون منو دوست داشته باشه و بياد خواستگاريم؟...شايد اونم منو مث ياس به چشم خواهري مي بينه؟...اخ که وقتي ميگم خواهر،قلبم تيکه تيکه ميشه...بعضي وقتا به سرم ميزنه به مامان بگم به خواستگارام اجازه بده بيان...ولي بعدش سريع پشيمون ميشم...يه حسي نميذاره همچين اجازه اي بدم...دلم روشنه که مياد! مياد ولي کي؟ نميدونم....شيفتم تموم شده بود و منتظر محمود بودم که بياد دنبالم...محمود هم مثل هميشه سر موقع اومد ..سوار ماشين شديم و راه افتاديم...وارد خونه که شدم،قبل از اينکه برم تو اتاقم،بابا صدام زد:

-الهه؟

-جانم؟

-لباساتو عوض کن بيا کارت دارم!

-چشم..

لباسامو عوض کرد و دست و صورتم رو شستم...از خستگي در حال بيهوش شدن بودم ولي به احترام بابا رفتم پيشش نشستم...مامان و محمود هم بودن...رو به بابا گفتم:

-جانم بابا..کارم داشتي؟

-اره بابا جان...راستش امروز يه نفر اومد دم مغازه!

-خب؟

-گفت که...الهه؟

استرس داشتم..نميدونم چرا..اتحساس ميکردم يه چيز خيلي مهمي بابا ميخواد بگه...با صدايي که سعي ميکردم نلرزه گفتم:

-بله؟

romangram.com | @romangraam