#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_93
-هيچي نمي تونستم بگم..فقط با گريه اسمشو صدا ميکردم:
-محمود!
-جانم!
-دلم برات خيلي تنگ شده بود!
-منم همينطور الهه!
از بغلش بيرون اومدم و بهش نگاه کردم...يکم لاغر تر شده بود و ريش در اورده بود...اشک هامو پاک کردم و گفتم:
-مامان و بابا کجان؟
-خونه اند..نذاشتم بيان...گفتم خونه بمونن از خودم ميام پيشوازت!
-الهي قربونت بشم!
-فداتم!
-خواهر و برادر چه قربون صدقه هم ميرن...
با لبخند به فرشته که اين حرفو زد نگاه کرديم...محمود سلام و عليکي با فرشته کرد..از اتوبوس ها فاصله گرفتيم و به سمت ماشين محمود رفتيم...اول فرشته رو رسونيم خونه و بعد به خونه خودمون رفتيم...وقتي رسيديم دم خونه، بابا زير پام به خاطر به سلامت برگشتنم گوسفند قربوني کرد و گوشتش رو بين همسايه ها پخش کرد...اخ که چقدر دلم براي مامان و بابا تنگ شده بود..بعد از يه ساعت بازار ماچ و بوسه و گريه،به اتاقم رفتم تا استراحت کنم..بالاخره تازه از راه رسيدم...با نوازش گونه ام از خواب بيدار شدم...مامان بود..لبخندي بهم زد و گفت:
-بلند شو عزيزم...بسته چقدر ميخوابي!
-باشه مامان جان
به حياط رفتم و با اب حوض صورتم رو شستم...اخ که دلم براي اين حياط و حوض هم تنگ شده بود...زير لب خداروشکري گفتم و داخل خونه شدم...بابا و محمود تو هال نشسته بودند و مشغول حرف زدن بودند..بابا تا منو ديد،اشاره کرد که کنارش بشينم...کنارش نشستم و بوسه اي به گونه اش زدم...بابا بوسه اي به موهام زد و با محبت گفت:
-الهه..اين چند ماه که نبودي خونه سوت و کور بود!
با لبخند گفتم:
-فقط يک ماه نبودم بابا جون!
-همون يک ماه،اندازه يه سال برام گذشت عزيز دل بابا!
محمود معترض گفت:
-بابا منم هستمااااا!
romangram.com | @romangraam