#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_92

بلا فاصله دستم رو روي دهنم گذاشتم...واي خدا! به اسم صداش کردم...چقدر بد شد!..ابروم رفت!..ولي بهروز با لبخند برگشت و گفت:

-جانم؟

قلبم داشت خودکشي ميکرد...زمان حرکت نميکرد...فقط من بودم و اون "جانم"!..

-الهه؟

به خودم اومدم که ديدم جلوم وايساده و داره نگاهم ميکنه...از خجالت سخ شدم...بهروز با لحني که کاملا خنده توش معلوم بود گفت:

-کارم داشتي؟

با خجالت گفتم:

-ببخشيد من نميدونم محل استراحتمون کجاست؟!

-دنبالم بيا

جلوي چادري ايستاد و گفت:

-اينم محل استراحتتون

براي اينکه بيشتر از اين سوتي ندم سريع گفتم:

-خدافظ!

-خدافظ

سريع وارد چادر شدم...فرشته جاشو انداخته بود و خواب بود..چشم هام از زور خستگي باز نميشد..جامو انداختم و خيلي زود خوابم برد..





*********************************************************

-محمــــــــــــــــود!!!!!!!! !!

-جـــــــــــــــــــون دلم الهه نازنينم!

پريدم بغلش و گريه کردم...با عشق عطر تنش رو بو کشيدم...واي خدا باورم نميشه جنگ تموم شده و حالا من پيش خانوادم برگشتم!..همه چيز مثل برق و باد گذشت...محمود با دست سرمو نوازش کرد و گفت:

-الهي فدات بشم..کجا بودي يکي يک دونه داداش؟..نميگي دل داداش تنگ ميشه برات؟

romangram.com | @romangraam