#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_91
-نميدونم!
-راحت باش بپرس!
ترديد داشتم...بعد چند ثانيه تصميمم رو گرفتم:
-ماجراي ياس چيه؟
با پرسيدن سوالم،ابرو هاش به علامت تعجب بالا رفت...واي حتما ناراحت شد! سريع گفتم:
-ببخشيد قصدم فوضولي نبود...فقط يه کنجکاوي ساده ست! اگه نميخواي جواب نده!
بهروز خنده کوتاهي کرد و گفت:
-نه..اشکالي نداره!...نميدونم متوجه شدي يا نه ولي يوسف و ياس خواهر و برادر بودند...خانواده ما با خانوده يوسف و ياس همسايه ديوار به ديوار بوديم...من و بهزاد و ياس و يوسف هم بازي بچگي بوديم...من به ياس به چشم خواهري نگاه ميکردم ولي ياس عاشق من بود...من همش ابجي صداش ميکردم و همين موضوع هم باعث شده بود ياس زجر بکشه..من از احساسي که ياس به من داشت خبر نداشتم...تا اينکه چهار سال پيش وقتي من رفتم خواستگاري يکي از دختراي همسايه مون،ياس نميتونه تحمل کنه و خودکشي ميکنه...توي يه نامه هم دليل خودکشيش رو مي نويسه!
من هيچي نمي فهميدم...هيچي!..فقط ذهنم در گير اون يه جمله بود..."وقتي رفتم خواستگاري يکي از دختراي همسايه مون"..يعني...؟..يعني زن داره؟...بهروز زن داره؟...ولي فرشته که گفت مجرده...پس؟...واي خدا دارم ديونه ميشم...بهروز ادامه داد:
-به خاطر همين موضوع،يوسف از من کينه به دل گرفت و اين ماجرا ها پيش اومد...من خودمو مقصر نمي دونم چون...حالت خوبه؟
با گيجي گفتم:
-چي؟
-ميگم حالت خوبه؟..چرا رنگت پريده؟
-من؟ نه هيچي...فکر کنم به خاطر همون خستگي باشه!
-اره حتما...ببخشيد که پر حرفي کردم!
-نه اين چه حرفيه..من با اجازتون ميرم استراحت کنم!
-خواهش ميکنم...مواظب خودت باش!
-چشم..شبتون بخير!
-شب خوش
قدمي برداشتم که يادم اومد من نميدونم محل استراحتمون کجاست...برگشتم و گفتم:
-بهروز!
romangram.com | @romangraam