#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_90
سرم رو از خجالت انداختم پايين...قلبم بي قراري ميکرد...بايد هرچه زودتر از پيش بهروز مي رفتم وگرنه قلبم کار دستم ميداد...گفتم:
-ميشه جاي استراحتمون رو نشونمون بديد؟ من خيلي خسته ام!
-بله بله حتما...يونس!!!!!!!!
پسري به طرفمون اومد و گفت:
-بله؟
-جاي خواب خانمارو نشون بده
-چشم..خانما از اين طرف!
سريع رو به بهروز گفتم:
-يوسف چيشد؟
فرشته سريع گفت:
-الهه نمياي؟
رو به فرشته گفتم:
-تو برو منم الان ميام..
-باشه زود بيا!
با سر تاييد کردم..فرشته همراه يوسف رفت..به طرف بهروز برگشتم و منتظر نگاهش کردم..گفت:
-يوسف کشته شد!
-واقعا؟
-اره..تير خورد!
نميدونستم درسته که اين سوال رو بپرسم يا نه...شايد به من ربطي نداشته باشه ولي بدجور نجکاوم کرده که بدونم...بهروز گفت:
-چيزي ميخواي بگي ؟
-نه! يعني اره!
-بلاخره اره يا نه؟
romangram.com | @romangraam