#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_89


-...

-پرسيدم کي هستيد؟ ايراني هستيد؟

-...

-من ايراني ام..شما کي هستيد؟

با حرفي که زد،من و فرشته نفس عميقي کشيديم...بهروز و بهزاد از کنار در کنار اومدند و به طرف مرد رفتند...بهروز گفت:

-کي هستي؟

-من رضا ايزدي ام!..شما کي هستيد؟

-رضا داداش تويي؟..منم بهروز!

-فرمانده!!!!! خوشحالم که مي بينم سالم هستيد!

هم ديگه رو بغل کردند...من و فرشته با لبخند نگاهشون ميکرديم البته بعيد ميدونم تو اون تاريکي لبخند ما رو ديده باشن...بهزاد پرسيد:

-چيشد؟ عراقيا چيشدن؟

رضا گفت:

-ما پيروز شديم...بيشتر عراقيا کشته شدند و چند نفر هم اسير اند!

-خداروشکر!

-بيايد بريم پيش بقيه..مطمئنم از ديدنتون خوشحال ميشن!

بهروز و بهزاد تاييد کردند...از اون ساختمون خارج شديم...با ديدن يه عالمه جسد رو زمين حالم بد شد...چشم هامو بستم تا جسد هارو نبينم...باورم نميشد ازاد شديم..ديگه اسير نيستيم!...ما چهار نفر به همراه چند نفر ديگه به پايگاه برگشتيم...وقتي پام رو توي پايگاه گذاشتم،حس امنيت به من دست داد...واقعا حس شيريني بود!...بهروز رو به من و فرشته گفت:

-اين چند وقت که اسير بوديم خيلي بهمون سخت گذشت...ميگم براتون غذا و جاي خوب براي استراحت بدن!

فرشته گفت:

-خيلي ممنون لطف ميکنيد!

بهروز ذل زد به چشمام و گفت:

-وظيفه بود!


romangram.com | @romangraam