#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_88

يوسف چاقو رو بيشتر به گلوم فشار داد و با حرص گفت:

-من وقت ندارم...ازم خواستن وقتي از اين اتاق ميرم بيرون دست پر برم...يا ميگيد يا اين خانم خوشگله رو...

با صداي انفجار و تير اندازي که اومد،حرفش قطع شد...چه خبره؟..صداي دويدن از پشت در مي اومد...صداي يه انفجار ديگه اومد که همه مون به خودمون مي اومديم..يوسف در حالي که به سمت در ميرفت،منو هم کشون کشون به همراه خودش مي برد...در اتاق رو باز کرد و وارد راهرو شديم..يوسف جلوي يه عراقي رو گرفت و باهاش به عربي حرف زد...هر کلمه اي که عراقي ميگفت،رنگ يوسف بيشتر مي پريد...يکدفعه داغ کرد و منو به داخل اتاق پرت کرد..بازوم درد گرفت...بهروز بلافاصله به طرفم اومد و کمکم کرد بلند شم...يوسف نعره ميکشيد و به عربي چيزي ميگفت...با وحشت به بهروز گفتم:

-چيشده؟

-بهروز نگاهي خونسرد بهم انداخت و گفت:

-بچه ها به اينجا حمله کردند!

با ذوق گفتم:

-يعني اومدن نجات ما؟ يعني ازاد ميشيم؟

-به خاطر ما که نيومدن...قبلا نقشه اش کشيده شده بود که به اينجا حمله کنيم..ولي خب ماهم ازاد ميشيم!

از خوشحالي و ذوق اشک تو چشم هام جمع شد...در حالي که گريه ميکردم،زير لب خداروشکر ميکردم...يوسف انگاري مارو يادش رفت چون ديگه سراغ ما نيومد...بهزاد رو به بهروز گفت:

-بهتره تا حواسشون نيست فرار کنيم!

بهروز با خشم گفت:

-نه! الان اصلا موقعيت خوبي نيست..الان بيشتر حواسشون به زنداني ها هست..صبر ميکنيم تا ببينيم چي ميشه!

-ولي...شايد ديگه همچين موقعيتي پيش نياد!

-بهزاد! من ميدونم که بچه ها موفق ميشن..اميدت به خدا باشه!

-باشه!

صداي تير اندازي و بمب يه لحظه هم قطع نميشد...حدودا چهل و پنج دقيقه اي گذشته بود که صداها کمتر و کمتر شد...از استرس و نگراني انگشت هام يخ کرده بود...فکر کنم فشارم افتاده بود..فرشته دستم رو گرفت و با لحن ارومي گفت:

-نترس الهه..ايشالا نجات پيدا ميکنيم!

لبخندي زدم و گفتم:

-ايشالا!

سکوت عجيبي همه جا رو پر کرده بود...هيچ صدايي نمي اومد..چند دقيقه اي گذشته بود که توي راهرو،صداي پا اومد...من و فرشته از ترس،بيشتر بهم ديگه پسبيديم و دستاي هم ديگه رو گرفتيم..بهروز و بهزاد هم کنار در اتاق ايستاده بودند تا اگر عراقي وارد اتاق شد،باهاش مقابله کنند..هوا تقريبا تاريک شده بود و چيزي مشخص نبود...فقط صداي پا مي اومد...صدا هر لحظه نزديک تر ميشد...حالا جلوي در سايه يه مرد مشخص بود...فکر کنم متوجه من و فرشته شد که به فارسي گفت:

-کي تو اتاقه؟

romangram.com | @romangraam