#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_87


-واقعا ربطي نداره؟

-معلومه که نداره!

-هه..رو پيشوني من نوشته خر؟

-يوسف!

-من اين چيزا حاليم نيست...حرف بزنيد زود!

-ما چيزي نميگيم!

-پشيمون ميشي!

-نميشيم!

-باشه

يوسف قبل از اينکه اجازه عکس العمل به بهروز يا بهزاد بده، به سرعت به طرفم اومد و موهام رو تو مشت گرفت و چاقوش رو زير گلوم گذاشت...شوکه شده بودم...از ترس داشتم مي لرزيدم...يوسف موهام رو کشيد که باعث شد از درد جيغ بزنم و اشک هام روون بشن..دستم رو روي دست يوسف گذاشتم و سعي کردم از موهام جداش کنم..يوسف بغل گوشم داد زد:

-تکون نخور وگرنه ميکشمت! تکون نخـــور!

بهروز عصبي گفت:

-چيکار ميکني يوسف؟ ولش کن!

-گفتم پشيمون ميشي..نگــــفتم؟؟؟؟

-چرا چرا گفتي! فقط اونو ولش کن!

-بگو چي ميدوني تا ولش کنم!

بهروز قدمي به سمتمون برداشت که يوسف داد زد:

-جلو نيا!!

با چشم هاش اشکي به بهروز نگاه کردم...با ناراحتي نگاهم ميکرد...فرشته بغل بهزاد وايساده بود و گريه ميکرد...چشم هامو بستم که دو قطره اشک از چشمام چکيد...

با چشم هاش اشکي به بهروز نگاه کردم...با ناراحتي نگاهم ميکرد...فرشته بغل بهزاد وايساده بود و گريه ميکرد...چشم هامو بستم که دو قطره اشک از چشمام چکيد..بهروز دست هاشو به علامت تسليم بالا اورد و گفت:

-باشه باشه فقط تو اون چاقو رو از زير گلوش بيار پايين!


romangram.com | @romangraam