#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_86
-آق پسر خيلي رو مخمي ميدونستي؟..من هرکاري که دوست داشته باشم ميکنم...توام رقمي نيستي که برام تعيين و تکليف ميکني!
-يوسف! کي انقدر پست شدي؟
يوسف با عصبانيت سيگارش رو روي زمين انداخت و داد زد:
-از همون چهار سال پيش! مي فهمي؟ همون چهار سال پيش که تو...
ادامه حرفشو نگفت و با عصبانيت يقه بهروز رو گرفت..ذل زد تو چشماش و گفت:
-چطور تونستي؟ چطور تونستي عوضي؟ هــــــــــــــــان؟؟؟
بهروز سکوت کرده بود و هيچي نمي گفت...اينجا چه خبر بود؟ يعني بهروز و يوسف از قبل باهم اشنا بودن؟..منظور حرفاش چيه؟..يوسف ادامه داد:
-به خاطر تو...به خاطر تو ..به خاطر تو عوضي خودکشي کرد!
خشکم زد...مطمئنا راجب دختر حرف ميزدن...ولي کي؟ کي به خاطر بهروز خودکشي کرده؟...بالاخره بهروز سکوت رو شکست:
-خودتم خوب ميدوني تقصير من نبود...من خبر نداشتم!
-دروغ ميگي..دروغ ميــــــــــــــــگي!
بهروز با عصبانيت دستاي يوسف رو که يقه اش رو گرفته بودند رو پس زد و داد زد:
-چه دروغي؟..فکر ميکني من خوشحالم؟ خوشحالم لعنتي؟نه نيستم! به خدا قسم نيستم!
-اتنقامش رو ميگيرم...ازت ميگيرم!نابودت ميکنم...ابروت رو ميبرم...فکر ميکني واسه چي اومدم و با اينا همکاري ميکنم؟..يکي از دلايلم همين بود...فقط نابودي تو!
-با نابودي من چي درست ميشه؟..."ياس" زنده ميشه؟
يوسف يهو وحشي شد و با مشت زد تو صورت بهروز...هيني کشيدم و دستام رو روي دهنم گذاشتم...يوسف نعره زد:
-اسم خواهر منو به دهنت نيار نامرد! نيــــــــــــار!
بهروز خون بغل دهنش رو پاک کرد و سري از روي تاسف تکون داد...بهزاد به طرف بهروز رفت و کمکش کرد که بلند شه...بهزاد با حرص گفت:
-الان وقت تجديد خاطره نيست...بگو چي ميخواي از ما؟
-همون اول هم بهتون گفتم...هرچي ميدونيد رو بگيد! وگرنه از يه راه ديگه وارد ميشيم!
بهروز با عصبانيت گفت:
-حتي فکرشم نکن...اين دخترا مگه چه گناهي کردن که به خاطر اختلاف ما اين وسط قربوني بشن؟به اينا ربطي نداره!
romangram.com | @romangraam