#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_85
از عصبانيت قرمز شده بود و تند تند نفس مي کشيد...نگرانش شدم...تقصير اون نبود...نبايد خودشو مقصر مي دونست...گفتم:
-نه! تقصير تو نيست...تقصير هيچ کس نيست...اينا همش يه اتفاق بود! فقط همين!...کمي هم تقصير خودم بود،اگه بلبل زبوني نمي کردم اين بلا سرم نمي اومد...تقصير تو نيست،خودتو مقصر ندون!
با چشم هايي که کمي قرمز شده بود نگاهم کرد..بخندي براي اروم کردنش زدم و گفتم:
-اينا همش تقدير بود...من و فرشته بايد مي رفتيم اونجا..تقصير هيچ کس نيست به خدا!
-ولي اگه من...
-ولي اگه تو چي؟..تو که بيکار واينستاده بودي که خودتو مقصر ميدوني! سه تا از عراقيا به جون تو و بهزاد افتاده بودن..ببين چه بلايي سرت اومده؟ همه جات زخميه...هنوز جاي چاقو ها خوب نشده!..از خودت چه انتظاري داري؟
سرش رو بين دوتا دستاش گرفت و ناليد:
-نميدونم! نميدونم...وقتي به اين فکر ميکنم که اون اشغال داشته خفه ات ميکرده ديونه ميشم!...غيرتم نميذاره ساکت بمونم...دارم رواني ميشم!..اي کاش مي تونستم ازت محافظت کم...اي کاش!
-گذشته ها گذشته..
-اره گذشته ها گذشته لي ديگه از اين به بعد نميذارم...نميذارم حتي يکيشون دستش بهت بخوره!
تو دلم کيلو کيلو قند اب ميکردن...نيشم تا بنا گوش باز بود..وقتي لبخند منو ديد اروم تر شد و چشم هاشو بست...بعد چند ثانيه از جاش بلند شد و گفت:
-استراحت کن! چيزي خواستي هم بگو!
-باشه...
سري تکون داد و به طرف بهزاد و فرشته که کنار هم نشسته بودن و حرف ميزدن،رفت....
نميخوام دروغ بگم..به خودم که نميتونم دروغ بگم و انکارش کنم...من دوستش دارم..اره! خجالت هم نميکشم از اينکه اين حسمو به خودم اعتراف کنم..حسم تازه اولشه...تازه داره جوونه ميزنه...نياز به زمان و اب داره تا شکوفه کنه..واين کارارو هم بهروز بايد انجام بده تا حسم به عشق تبديل بشه و دنيامو به پاش بريزم..نگاهي بهش کردم..رو زمين نشسته بود و تو فکر بود..اخمي که کرده بود باعث شده بود جذاب تر و دوست داشتني تر بشه..حالا ميدونم تپش قلبم براي چيه...براي حسيه که تازه بوجود اومده...سرم رو بالا اوردم و بيرون رو نگاه کردم..افتاب داشت غروب ميکرد و اسمون قرمز بود...قرمز!..قرمز به رنگ قلب و عشق...به رنگ احساس!..لبخندي روي لبام نشست...يعني خدا به خاطر حسي که دارم اسمون رو به رنگ عشق در اورده؟ يعني خدام راضيه؟...از اين فکر،چشمام پر از اشک شد و قطره اشکي از چشمام سر خورد..خداجون عاشقتم!..خداجون کمک کن از اينجا بريم بيرون...کمک کن از دست اين عراقيا فرار کنيم و بعدش... بعدش چي؟ بعدش بادا بادا مبارک بادا؟ اره؟...تو از کجا ميدوني که دوست داره؟ اصلا دوست داره؟..دستام رو روي گوشام گذاشتم تا اين حرفارو که تو مغزم گفته ميشد رو نشنوم...نه! حتي يه درصد هم نميخوام راجبش فکر کنم..ولي..ولي بهروز منو دوست داره...مشخصه که دوست داره..حالا شايد دوست نداشته باشه ولي بي ميل نيست..اينو از حرفا و کارايي که تو اين چند روز و چند وقت انجام داده متوجه شدم...پس چرا بهزاد اين کارارو نميکنه؟ چرا فقط بهروز نگران و مراقب منه؟...اينا نشونه چي ميتونه باشه؟..ميدونم که اونم مثل من حسي بهم داره..ولي شايد هنوز متوجه نشده...من تازه الان متوجه شدم...شايد بهروز هنوز نفهميده باشه!..نميدونم!..چشم هامو بستم و سرم رو به ديوار تکيه دادم تا کمي به مغزم استراحت بدم...اين حرفا برام خيلي سنگينه..خيلي!
دو روز از روز ميگذره...نسبتا بهترم..راه تنفسم باز تر شده و کمتر قفسه سينه ام درد ميکنه...ناهار رو خورده بوديم که در اتاق باز شد و يوسف وارد اتاق شد...بازم مشغول سيگار کشيدن بود..ناخواگاه کمي خودمو به سمت بهروز کشيدم که يوسف پوزخندي زد...ميترسيدم ازش! از اين مرد خيانت کار ميترسيدم...جاي انگشت هاش روي گردنم هست...هنوز به سختي نفس ميکشم...با اين اتفاقي که برام افتاده طبيعي که بترسم...بهروز و بهزاد با اخم از جاشون بلند شدند و وايسادند...بهزاد گفت:
-چي ميخواي؟
-با اون دوتا دختر کار دارم!
اينو گفت و ذل زد تو چشم هام..بهروز با عصبانيت گفت:
-اين دفعه ديگه نه!..هرکاري داري همين جا بگو!
قدمي به سمت بهروز برداشت و دود سيگارش رو توي صورت بهروز فوت رد..نيش خندي زد و گفت:
romangram.com | @romangraam