#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_84

انگاري فهميد که ناراحت شدم..سرم رو پايين انداختم...سنگيني نگاهش رو به خوبي احساس ميکردم...نفس عميقي کشيد و گفت:

-عيب از تو نبود..عيب از طرز فکر من بود...من تو يه خوانواده فوق مذهبي بزرگ شدم..تو خانواده ما، زن معني يه کلفت رو داره...بشوره،بپزه و بچه داري و شوهر داري کنه...همين! نه بيشتر و نه کمتر!..خب منم اونطوري فکر ميکردم...البته هنوز هم کمي اونطوري فکر ميکنم...نميخوام بگم صدوهشتاد درجه فرق کردم..شايدم نکردم! نميدونم..!! دليل اينکه به تو گير ميدادم و دعوا ميکردم،به خاطر همين طرز فکر بود..از نظر ما به زن نبايد زياد پر و بال داد..و وقتي ديدم تو درس خوندي و دکتر شدي، از نظرم خيلي بد اومد...ازت بدم اومد..مخصوصا اينکه اومدي تو جبهه بين اين همه مرد!..

کلافه دستي توي مو هاش کشيد و ادامه داد:

-ولي وقتي تو اين چند روز،بيشتر باهات اشنا شدم...فهميدم تا حدي اشتباه ميکردم! تو خانواده ما اگه زن درس بخونه،يعني چشم و گوشش باز ميشه...واين يعني فاجعه! اگه کسي تو خانواده ما بذاره دختر يا زنش درس بخونه يعني بي غيرته!..منم همين عقايد رو داشتم!..ولي وقتي با تو اشنا شدم..فهميدم درس و پيشرفت هيچ تاثير بدي نداره و ميتونه خيلي مفيد هم باشه! ..

تو چشمام نگاه کرد و گفت:

-خوشحالم که باتو اشنا شدم...خوشحالم که تو باعث شدي اون عقايد مسخره رو بذارم کنار!..تو پاکي! حتي با اينکه درس هم خوندي پاکي!..يه دختر اروم و نجيب!

با هر کلامي که از دهنش خارج ميشد،من سرخ تر ميشدم و قلبم ديوانه تر مي تپيد...ادامه داد:

-بهزاد از اول عقايد خانواده ما رو قبول نداشت...به منم خيلي خواست بفهمونه که غلطه ولي من گوشم انگار پر از پنبه بود و نمي شنيدم...بايد مي يدم! بايد مي ديدم تا باور ميکردم حرفاشو!...که خداروشکر ديدم! خوبه که چشم هام باز شده و بهتر ميتونم دنيامو ببينم..اطرافم رو ببينم!

نگاهي بهش کردم و ديدم ذل زده به چشم هام..براي چند ثانيه چشم هامون قفل هم بود که به خودم اومدم و چشم هامو دزديدم...انگاري اونم تو عالم ديگه اي بود که با اين کارم از هپروت در اومد...سرفه اي کرد و گفت:

-ببخشيد اگه اين چندوقت با حرفام و کارام اذيت شدي!

از شدت خجالت نمي تونستم به صورتش نگاه کنم...واي خدا من چم شده؟ قلبم به شدت ميزنه و انگار هر لحظه ميخواد از سينه ام بپره بيرون..به شدت از دورن داغم....با خجالتي که نميدونم از کجا پيداش شده گفتم:

-عذر خواهي لازم نيست! انسان جايز الخطاست!

-ممنون خانم کوچولو!

از کلمه خانم کوچولو خوشم اومد و باعث شد لبخند کم رنگي بزنم..اروم گفت:

-يوسف چي ميپرسيد؟

واقعا با عوض کردن بحث موافق بودم...گفتم:

-مگه فرشته بهتون نگفت؟

-گفت ولي انقدر هول بود درست نفهميدم!

با ياد اوردي اون اتاق و اتفاقي که افتاد،بغض کردم..سعي کردم پسش بزنم ولي نميشد..با صدايي که بغض کاملا معلوم بود گفتم:

-راجب تو و جبهه و اينکه چي ميدونم و چرا اومدم جبهه ميپرسيد...اخر سر هم عصباني شد و اون بلارو سرم اورد!

قطره اشکي به زور از چششمم چکيد و روي گونه ام سر خورد..با انگشتم پاکش کردم...صداي نفس هاي عصبي بهروز رو مي شنيدم...با حرص گفت:

-بي وجدان! وحشي...حالشو ميگيرم! هنوز اونقدر بي غيرت نشدم بذارم هر بلايي که دوست دارن سر ناموسم بيارن!...ناموس خودم يا ناموس مردم براي من فرقي نداره،همه زن هاي توي کشورم ناموس منم ميشن! دستي که باهاش راه نفس تورو قطع کرده بود رو قطع ميکنم! همش تقصير من بود..اگه نذاشته بودم ببرنتون اين اتفاق نمي افتاد! تقصير منه! من!

romangram.com | @romangraam