#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_82

-اها..

فرشته گفت:

-وقتي ديدم داره خفه ات ميکنه،از ترس جيغ و داد کردم و کمک خواستم ولي کسي براي کمک نيومد...ديدم داري خفه ميشي که صندلي رو برداشتم و زدم تو سرش...يوسف هم بيهوش شد..هم تو و هم يوسف بيهوش افتاده بوديد رو زمين...جرعت هم نميکردم بيام و نبضتون رو بگيرم...نميخواستم بدونم مرديد!..دوباره از ترس جيغ زدم و گريه کردم که بعد چند دقيقه چندتا عراقي اومدن تو اتاق..وقتي تو و يوسف رو توي اون حالت ديدن،افتادن به جون من و تا ميخوردم زدن...انقدر زدن که بيهوش شدم! وقتي ام به هوش اومدم ديدم ما رو اوردن اينجا ولي هنوز تو بيهوشي...خداروشکر زود به دادت رسيدن و نجاتت دادن!

دستم رو روي گونه اش گذاشتم و در حالي که جاي زخم هاشو نوازش ميکردم با بغض گفتم:

-ببخش منو فرشته..همه اينا به خاطر من بود!

فرشته منو بغل کرد و گفت:

-اين چه حرفيه که ميزني ديونه؟ مگه من جز تو کيو دارم؟ تو مثل خواهر نداشتمي!

بوسه اي به گونه اش زدم و با لذت بغلش کردم...بعد چند ثانيه از هم جدا شديم...ناگهي به بهروز و بهزاد انداختم...به ما نگاه ميکردن و تو نگاهشون محبت موج ميزد...فرشته از جاش بلند شد و ظرفي برام اورد...توش تخم مرغ و نون بود..ظرف رو جلوم گذاشت و گفت:

-بيا اينو بخور...ضعف کردي!

-ممنون!

شروع به خوردن کردم...تازه الان مي فهمم که چقدر گشنه ام بود...بعد از اينکه خوردم،ظرف رو کنار گذاشتم و بازم دراز کشيدم...نياز به استراحت داشتم...نمي دونم چقدر گذشته بود که احساس کردم کسي کنارم نشست..بدون اينکه چشم هامو باز کنم گفتم:

-فرشته تويي؟

-نه!منم

با شنيدن صداش به سرعت از جام بلند شدم که قفسه سينم تير بدي کشيد و باعث شد آخ بگم...دستپاچه گفت:

-چيشد؟ خوبي؟

در حالي که قفه سينه ام رو ماساژ ميدادم گفتم:

-خوبم خوبم!

بهروز نفسش رو با ارامش بيرون فرستاد و گفت:

-حالت بهتره يا هنوز درد داري؟

-کمي گلوم و قفسه سينه ام درد ميکنه!

بهروز با خشونت دستي به موهاش کشيد و زير لب غريد:

-آشغال!

romangram.com | @romangraam