#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_81


*********************************

صداهايي مي اومد..ولي گنگ بودن...سرم و سينه ام به شدت درد ميکردن...به سختي مي تونستم نفس بکشم..

سعي کردم کمي تکون بخورم...صدا ها کمي برام واضح تر شده بودند..چشم هامو به زور باز کردم و سه نفر رو بالا سرم ديدم...تار مي ديدم..نميدونستم کي اند..چندبار پلک زدم تا کمي از تاري چشم هام کم بشه..حالا بهتر مي تونستم ببينم...روي زمين خوابيده بودم و بهروز و بهزاد و فرشته بالا سرم بودن...بهروز اروم گفت:

-خوبي؟

فقط نگاهش ميکنم..چند جاي صورتش زخمه....به سختي ميتونم نفس بکشم چه برسه به اينکه حرف بزنم! به نشونه تاييد چشم هامو باز و بسته کردم...نفسش رو فوت کرد و اروم گفت:

-خداروشکر!

نگاهي به فرشته انداختم و از چيزي که ديدم خشکم زد...صورت فرشته پر از زخم و خون مرده بود...بعضي جاهاي صورتشم کبود بود..انگاري تعجب و وحشت رو از نگاهم خوند که لبخندي زد و اروم گفت:

-نترس...چيزي نيست! من خوبم..به موقعش برات تعريف ميکنم!

با نگراني به صورتش نگاه کردم...يعني چيشده؟ چه بلايي سرش اومده؟..سعي کردم از جام بلند شم..فرشته بازوم رو گرفت و کمکم کرد که بشينم...يک لحظه نفسم بند اومد و شروع به سرفه کردن کردم..سرفه هام عميق بود..مثل موقعي که اب يا غذا مي پره تو گلو..بعد از اينکه سرفه ام بند اومد،با لذت هوا رو به شش هام فرستادم...سينه ام به شدت درد ميکرد..همينطور سرم!..به خاطر سرفه تو چشم هام اشک جمع شده بود...اشک هامو پاک کردم و گفتم:

-چيشده؟

چند ثانيه اي سکوت کردند...عاقبت فرشته شروع به حرف زدن کرد:

-يادت مياد که يوسف داشت خفه ات ميکرد؟

-يوسف؟

-همون مردي که با ما اومد تو اتاق و فارسي حرف ميزد!

-اها..اره خب؟ اسمش يوسفه؟

بهروز سريع گفت:

-اره..يوسف خيبري! يه خيانت کار! کسي که به عراقيا خدمت ميکنه!

ناگهان ياد اون مرد دورگه عراقي ايراني افتادم...نگاهي به اطراف انداختم...نبود! اب دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم:

-پس عبدالله کو؟

بهزاد دستي توي موهاش کشيد و گفت:

-رفت! يعني بردنش!


romangram.com | @romangraam