#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_80

-مطمئني؟

-اره!

-به موقعش معلوم ميشه!

اه!...لعنتي!...شک کرد...ادامه داد:

-قصدتون از اومدن به جبهه چي بود؟

گفتم:

-قصد شما از اين بازجويي ها چيه؟

-سوال منو با سوال جواب نده...درضمن به تو ربطي نداره!من سوال ميکنم و شما جواب ميديد...همين! حالا بگيد واسه چي اومديد؟

-گفتيم که..ما دکتريم! دکتر!

-در ظاهر دکتر..ولي در باطن يه چيز ديگه!

-چي ميگيد؟ منظورتون چيه؟

-ببين..من تو اين چندسال خيلي بازجويي کردم!نمي توني سرمنو شيره بمالي!

-چه شيره اي؟ ما هرچي گفتيم حقيقته!

-مشخص ميشه!خب..نگفتيد چه نسبتي با اينا داريد؟

کلافه گفتم:

-ما هيچ نسبتي با اينا نداريم! چندبار بايد يه چيز رو به شما بگيم؟ اه!

اي کاش لال ميشدم و اينطوري باهاش حرف نمي زدم...در عرض دو ثانيه قرمز شد و با عصبانيت ميز رو برگردوند..ميز با صداي بلند و بدي به زمين افتاد....از ترس جيغ زديم...اين اتفاقا در عرض دوثانيه اتفاق افتاد...به سمتم اومد و با خشم گردنم رو گرفت..داشتم خفه ميشدم...فرشته جيغ ميزد و در خواست کمک ميکرد...هر لحظه از زمين فاصله ام زياد تر ميشد...از گردن منو بلند کرده بود..انگار که طناب دار دور گردنم بود و زير پام خالي بود..دستام رو روي دستش گذاشتم و سعي کردم از روي گردنم بردارم ولي بيفايده بود...به سختي گفتم:

-خفــ..هه...شـ..شد..مـ!

با عصبانيت گفت:

-ميخوام خفه شي!

-ولـ..ولــ...م..کـ..کـ..ن!

بدنم بي حس شده بود...ديگه نفسي برام نمونده بود..دستام بي حس شدن و کنار بدنم افتادن...چشمام داشت بسته ميشد...چشمام تقريبا بسته شده بود که صداي آخي اومد ودستايي که دور گردنم بودن شل شدند و من روي زمين افتادم...تواني نداشتم که چشم هامو باز کنم..چشم هام خود به خود بسته شد و ديگه چيزي متوجه نشدم!

romangram.com | @romangraam