#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_79
-ميدونستي ...ميتونم همين جا..تو همين اتاق...جلوي دوستت..
اينا رو با مکث ميگفت که باعث ميشد استرسم بيشتر شه...اروم تر ادامه داد:
-کاري کنم که از به دنيا اومدنت پشيمون شي!؟
بعد از اين حرف قهقه اي سر داد...اومد جلوم وايساد و گفت:
-ولي تو حيفي! دلم نمياد اسيبي بهت برسونم...
با انگشت شسصتش گوشه لبش رو پاک کرد و گفت:
-مگر اينکه اون زيپ دهنت رو باز نکني...اونوقت چي ميشه؟
دست کرد توي جيبش و چاقويي در اورد..چاقو رو اورد بالا و کمي به چپ و راست تکون داد که به خاطر نور چراغ،برق ميزد و دل منو هر لحظه بيقرار تر ميکرد..به طرفم اومد و خم شد...چاقو رو به سمت صورتم اورد...ناخوادگاه کمي خودمو به عقب کشيدم..بوزخندي زد و چاقو رو نزديک تر اورد..ديگه جايي براي عقب رفتن نبود..خنکي چاقو رو روي گونه ام احساس کردم...همونطور که با چاقو گونه ام رو نوازش ميکرد گفت:
-اونوقته که با همين چاقو،صورت نازنينت رو خط خطي ميکنم...يا شايد هم..
تو چشم هام ذل زد و گفت:
-گردنت رو!
به قدري ترسناک گفت که بغض کردم...نه! من نميخوام بميرم!ازم فاصله گرفت و گفت:
-به نفع هردوتونه که حرف بزنيد!..ديديد که چه بلايي سر اون دوتا اوردم...اونا مرد بودن و کمي مقاومت کردن..ولي شما چي؟...يه زن!..شما زنيد و نمي تونيد مقاومت کنيد!..بهتره که حرف بزنيد!روص صندلي نشست وبه ما ذل زد..نميدونم فرشته چه حالي داشت ولي من هر لحظه امکان داشت از ترس غش کنم...فرشته اروم با صدايي لرزون گفت:
-ما چيزي نمي دونيم...
-فکر کردي من خرم؟
-چرا باور نمي کني؟
-چون داري دروغ ميگي!
-ما فقط دکتريم...فقط براي طبابت اومديم اينجا..ما از چيزي که تو ميخواي بدوني خبر نداريم!
-چه نسبتي با اينا داريد؟
فرشته مکث کرد...عراقي با چشم هاي ريز شده به ما نگاه ميکرد...نبايد فکر کنه چيزي بين ما هست و دچار سو تفاهم شه..وگرنه فاتحه مون خونده ست..اونوقته که از ما به عنوان يه نقطه ضعف استفاده ميکنه تا به اون چيزي که بخواد برسه.....گفتم:
-هيچ چيز بين ما نيست!
romangram.com | @romangraam