#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_78

-خب...بهتره اول خودتون رو معرفي کنيد؟ اينجا چيکار ميکرديد؟ وظيفه تون چي بود و با اين برادرا چه نسبتي داريد؟

از ترس زبونم قفل شده بود...با چشم هاي گرد شده نگاهش ميکردم..صدايي از فرشته در نمي اومد...انگاري اونم مثل من بود..عراقي دوباره پوکي به سيگارش زد و گفت:

-لال شديد؟

-....

-کر چطور؟

-...

-تو اتاق که خوب بلبل زبوني ميکرديد!

-...

با عصبانيت مشتي به ميز زد و داد کشيد:

-با شماهام...خفه خون گرفتين؟

از چشم هاش عصبانيت و خشم فوران ميکرد...ديدم اگه چيزي نگم ممکنه سرمون به باد بره..اروم گفتم:

-چي ميخواي از ما؟

نيش خندي زد و گفت:

-شفا پيدا کردي؟

هيچي نگفتم و فقط بهش نگاه کردم...سيگارش رو روي زمين انداخت و با پاش خاموشش کرد..به سمت ما برگشت و گفت:

-منتظرم!

-ما چيزي براي گفتن نداريم!

-ببين دختر جون...من نه وقتش رو دارم و نه حوصله اش رو...عين بچه ادم بگو چي ميدوني!

-گفتم که! ماچيزي براي گفتن نداريم!

نفسش رو با حرص بيرون فرستاد و از روي صندليش بلند شد...با قدم هاي اروم ميز رو دور زد و اومد پشت سرمون...دوتا دست هاشو بالاي صندليم گذاشت و به سمتم خم شد...بوي سيگار،باعث شد به دماغم چيني بدم..اروم ولي با عصبانيت گفت:

-فکر کردي خيلي بامزه اي بچه؟

-...

romangram.com | @romangraam