#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_77
عراقي که انتظار همچين عکس العملي از بهروز نداشت،چند قدم به سمت عقب تلو تلو خورد ولي تونست خودشو کنترل کنه و صاف وايسه..از چشم هاش عصبانيت فوران ميکرد...با عصبانيت رو به اون سه تا عراقي درشت هيکل چيزي گفت...اون سه تام به سرعت به طرف بهروز اومدند و شروع به کتک کاري کردند...از ترس جيغي کشيدم و چند قدم دور شدم...واي خداي من!..بهزاد به سرعت به سمت اونا رفت... بازوي يکي از عراقيا که به بهروز مشت زده بود رو گرفت و به سمت خوش کشيد...بدون اينکه اجازه حرکتي به اون عراقي بده،مشتي تو صورتش زد که عراقي پخش زمين شد...يکي ديگه از اون سه تا عراقي نعره اي زد و به سمت بهزاد يورش برد...مشتي بود که بهم ديگه ميزدند...هيچ کاري نمي تونستم بکنم...اشک هامم گوله گوله رو صورتم مي ريختند...فرشته رو زمين نشسته بود و با وحشتن نگاهشون ميکرد..معلوم بود بغض داره و تا چند ثانيه ديگه بغضش ميترکه..همينطور هم شد...فرشته هم شروع که به گريه کرد...يکدفعه بازوم کشيده شد...همون عراقي بود که فارسي حرف ميزد...داشت منو به زور ميکشيد...صداي داد فرشته رو شنيدم...نگاهي بهش کردم...اونو هم مثل من به زور داشتن مي بردند...رو به عراقي گفتم:
-ولم کن...ولم کن اشغال!
-ساکت شو...دنبالم بيا!
-نمــــــــــــيخوام!...ولم کن
با پشت دست زد تو دهنم و گفت:
-ساکت شو ميگم!
دستم رو گذاشتم روي دهنم...لبم گز گز ميکرد...نميدونم چيشد ولي به سمت عراقي حمله کردم و بازوش رو با تموم قدرت گاز گرفتم...دادش به هوا رفت...با زوم رو ول کرد و بازوي خودشو چسبيد...داد ميزد و فوش ميداد...اومدم برگردم که تو بغل يکي فرو رفتم...واي نه!..يکي از عراقياي هيکلي بود...منو برگردوند و دستاشو دورم حلقه زد...نمي تونستم تکون بخورم...اومدم بازوش رو گاز بگيرم که موهامو گرفت و کشيد...جيغ کوتاهي کشيدم...با چشماي اشکي به بهروز نگاه کردم...رو زمين افتاده بود و دوتا از عراقيا مي زدنش...دلم براش کباب شد...با جيغ گفتم:
-ولش کنيد...ولش کنيد عوضيا...
هيچ کس به حرفم گوش نکرد...اين دفعه بلند تر گفتم:
-ميگم ولش کنيد...عوضيا با شمام
اون عراقيه که فارسي بلد بود،به عربي چيزي گفت که اونا دست کشيدن از زدن بهروز...بهروز بي حس رو زمين افتاده بود...وقتي اونطوري ديدمش،با تموم وجودم زدم زير گريه...از ته دلم زار ميزدم...قلبمو انگار مچاله کرده بودند...چطور دلشون اومد اين بلا رو سرش بيارن؟...چطور؟...اون پناه من بود...اون تکيه گاه من بود...عراقيه رو به من گفت:
-راه بيفت تا دوباره اينارو (عراقيا) رو به جونش ننداختم!
بلافاصله با سر تاييد کردم...به طرف فرشته رفتم و کمکش کردم از رو زمين بلند شه...دستش رو گرفتم و به عراقي که فازسي بلد بود نگاه کردم..سري تکون داد و گفت:
-دنبالم بيايد!
به دنبالش راه افتاديم...سعي ميکردم نسبت به صداي بهروز و بهزاد بي تفاوت باشم ولي نميشد:
-نه! نــــــــــــــــريد!
-کجا مي بريدشون آشغالا؟
-مگه باشما ها نيستم..نـــــــــــــريد!!!! !!!!
از اتاق خارج شديم و راه افتاديم..از اون ساختموني که توش بوديم خارج شديم و وارد ساختموني که بغل ساختمون بود،شديم...جلوي يه در ايستادند و مارو به داخل هل دادند...نگاهي به اتاق انداختم...داخل اتاق يه ميز با چهارتا صندلي بود...يه چراغ هم به سقف وصل بود..نور چراغ زرد بود و چشم رو اذيت ميکرد...کمي چشم هامو جمع کردم تا کمتر نور چشم هامو اذيت کنه..با بسته شدن در،به سمت عقب برگشتم...همون مرد عراقي که فارسي بلد بود،بود...سيگاري تو دهنش بود و مارو نگاه ميکرد...فضاي نسبتا تاريک اتاق باعث شد بيشتر بترسم..سيگار رو از دهنم بيرون اورد و دودش رو به هوا فرستاد...من و فرشته فقط نگاهش ميکرديم..دستي به سيبيلش کشيد وبا عصبانيت گفت:
-تا فردا ميخوايد وايسيد؟ بشينيد ديگه!
بدون حرف،روي صندلي ها نشستيم...ر و به روي ما نشست و دست هاشو روي ميز بهم قفل کرد..گفت:
romangram.com | @romangraam