#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_76

تمام اين مکالمه هارو فارسي حرف ميزدند...مرد عراقي کاملا به فارسي مسلط بود و بدون هيچ غلطي يا لهجه خاصي حرف ميزد..پوزخندي زد و گفت:

-نه بابا؟...مگه بايد از شما اجازه بگيريم؟....وقت مارو هدر نديد..

و رو به اون دوتا مرد عراقي ديگه با سر علامت داد...بهروز و بهزاد به طرفمون اومدند...پشتشونو به ما کردند و دوتا دستاشونو به حالت حفاظ باز کردند...قلبم به سرعت ميزد...احساس ميکردم هر لحظه ممکنه از قفسه ام بيرون بزنه...فکر کنم رنگم پريده بود...حالم اصلا خوب نبود...ترس و وحشت و نگراني و...همه باهم قاطي شده بود و من حالم بد شده بود...نا خوداگاه بازوي بهروز رو گرفتم و از پشت بهش چشسبيدم...دستام مي لرزيد...کل بدنم از ترس مي لرزيد...نوک انگشت هام يخ بود و بازوي بهروز داغ...تضاد جالبي بود...عراقي نيشخندي زد و گفت:

-چي با خودتون فکر کرديد؟...فکر کرديد ميتونيد دو نفري از پس ما بر بيايد؟

بهزاد با عصبانيت گفت:

-اره برميايم...

عراقي دستشو به کمرش زد و کلافه گفت:

-اصلا حال و حوصله ي تو و داداشت رو ندارم...

و بعد به يکي ديگه از عراقيا چيزي گفت...عراقي دومم هم تاييد کرد و رفت بيرون...بعد چند ثانيه با سه تا عراقيه درشت هيکل وارد اتاق شدند...با ديدنشون قلبم تو سينه ام فرو ريخت...معلوم بود براي چي اينجا اومدند...با بغض رو به بهروز گفتم:

-ما ميريم...

بهروز سرش رو کمي به طرف من برگردوند و غريد:

-ساکت شو!

-جدي ميگم..ما ميريم..

-خانم دکتر رو اعصاب من رژه نرو!

بدون اينکه جوابش رو بدم، از پشتش بيرون اومدم...به طرف عراقيا مي رفتم که يهو بازوم رو کشيد و با عصبانيت گفت:

-کجا؟...وايسا سرجات

-من ميرم...مگه ميخوان چيکارم کنن؟..

-ولش کن!

به طرف عراقي که اينو گفت برگشتيم..به طرفمون اومد و گفت:

-چيکارش داري؟...بذار بياد..

بهروز منو به طرف خودش کشيد که عراقي بلافاصله اون يکي بازوم رو گرفت...بهروز به طرفش رفت و با عصبانيت زد به سينه عراقي و غريد:

-دستتو بکش بي ناموس!

romangram.com | @romangraam