#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_75
-چته؟ باز خل شدي؟...اين کارا يعني چي؟
-بهزاد بيخيالم شو خواهشا...اعصاب ندارم!
-نميشم...با اين کارا ضعف خودتو نشون ميدي...
-من ضعف نشون ميدم؟ اره؟
-اره...با اين کارا توجه عبدالله رو به خودت جلب ميکني...اصلا از کجا معلوم اين از طرف عراقيا نباشه؟
-چي ميخواي بگي بهزاد؟
-ميخوام بگم شايد اينو فرستادن که از ما و حرفامون چيزي بفهمه!
بهروز دستي به گردنش کشيد و اروم گفت:
-بهزاد...به خدا گيجم!...مغزم جواب نميده
-ميدونم...ولي يکم بايد عاقلا نه فکر کني
بهروز سرش رو به علامت تاييد تکون داد و سکوت کرد...صداي چرخيدن کليد اومد و در باز شد...سه تا عراقي وارد اتاق شدند و بهمون نگاه کردند...يکيشون قدمي به طرفمون برداشت و گفت:
-يالا...بلند شيد!
بهروز و بهزاد بلند شدند که عراقي دستشو به علامت ايست بالا اورد و رو به من و فرشته گفت:
-شمارو نگفتم...اين دوتا خانم!
با وحشت نگاهش کردم...با ما چيکار داره؟ براي چي ميخواد مارو ببره؟...نکنه بلايي سرمون بيارن؟..بهروز با عصبانيت گفت:
-اينا رو کجا مي بريد؟
-به تو ربطي نداره...بتمرگ سر جات!
-من نميذارم اينا رو با خودتون ببريد!
-ساکت ميشي يا بدم ساکتت کنن؟
بهزاد به جاي بهروز جواب داد:
-اين دخترا جايي با شما نميان! نميذاريم که بيان! مگه اينکه از رو جنازه ما رد بشيد!
romangram.com | @romangraam