#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_74
-حالا مگه چيکار کرده که بهروز باهاش دعواش شد؟
- اقا جاسوس عراقيا بوده...
من و فرشته خشکمون زد...جاسوس؟...اونم براي عراقيا؟...واي خدا!...چطور ميتونه خيانت کنه به کشورش؟ به وطن پدريش؟...بهزاد ادامه داد:
-حالام انگاري خرابکاري کرده و عراقيا از دستش شاکي اند...الانم که اينجا زندونيه!
گفتم:
-سر چي دعوا کرديد؟
اينو رو به بهروز گفتم ولي بهزاد جواب داد:
-اقا جوش اورده که چرا جاسوس بودي و براي عراقيا کار ميکردي و خيانت کردي به کشورت و ...سر همينا باهاش دعوا کرد!
رو به بهروز فت:
-به جاي اينکه اونجا بشيني بلند شو ببينيم ميتونيم اطلاعاتي ازش بدست بياريم يا نه!
بهروز گفت:
-تو برو...من باز باهاش حرف بزنم دعوام مشه!
-باشه
بهزاد به طرف عبدالله رفت.....عبدالله يقه اش رو درست کرد و به بهزاد چشم دوخت...تو نگاهش کمي نفرت موج ميزد...بهزاد دست هاشو به علامت تسليم بالا اورد و اروم چيزي به عبدالله گفت...عبدالله وقتي حرفاي بهزاد رو شنيد،کمي از اخم هاش باز شد ولي هنوزم با نفرت و عصبانيت به بهزاد نگاه ميکرد...نگاهم رو از بهزاد گرفتم و به فرشته دوختم...استرس از چهره اش معلوم بود...اونم مثل من از اين وضعيت ميترسيد و نگران بود...موهامو که به صورت شلخته از مقنعه ام بيرون اومده بود رو داخل مقنعه ام کردم...نياز به حموم داشتم...ولي بعيد ميدونم که اينجا حمومي باشه...اگرم باشه فکر نکنم بذارن ما حموم کنيم...اه!..دلم ميخواد خودمو خفه کنم...کلافه کلافه ام...پوفي کشيدم و چشم هامو بستم...بعد از چند دقيقه،يهزاد به طرفمون اومد و نشست...بهروز گفت:
-چيشد؟
-هيچي!
-يعني چي هيچي؟
-يعني اينکه نم پس نميده!
-انقدر سفت و سخته؟
-اره...نميدونم...شايدم ترسيده که چيزي نميگه
-لعنتي!!!!
بهروز اينو گفت و با عصبانيت مشتي به زمين زد که آخش در اومد...مچ دستش رو گرفت و چشم هاشو از درد بهم ديگه فشرد...سري به علامت تاسف تکون دادم...چرا به خودت اسيب ميزني ديوانه؟...با اين کارا ميخواي عصبانيتت رو خالي کني؟...اينطوري که خودت درد ميکشي!...بهزاد با حرص گفت:
romangram.com | @romangraam