#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_73


-ميل ندارم!

فرشته گفت:

-باشه...برات نگه ميداريم...شايد چند دقيقه ديگه گشنه ات شد!

قدر شناسانه نگاهش کردم...فرشته هميشه هوامو داشت...وقتي ام که عصباني يا بيحالم چيزي ازم نمي پرسيد چون مي فهميد از چي ناراحتم...فرشته منو بهتر از خودم ميشناخت...از جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم...کمي خودم رو به سمت بالا کشيدم تا بتونم بيرون رو نگاه کنم...هيچ چيز جز کوير نبود...يه چندتايي هم درخت نخل اون اطراف بود...

سرباز هاي عراقي اطراف رو محاصره کرده بودند...هيچ راه فراري نبود...

با اعصابي داغون روي زمين نشستم و با گوشه لباسم بازي کردم...اين همه سرباز و نگاهبان...چطوري ميخوايم از اينجا بريم؟....اگه فرار کنيم صدرصد کشته ميشيم!..واي! حتي فکر کردن بهش هم زجر اوره!...اينطوري نميشه..بايد فکري بکنيم!..اگه همينطور دست رو دست بذاريم مطمئنا بلايي سرمون ميارن!

چند دقيقه اي هست که هممون سکوت کرديم و هرکدوممون گوشه اي نشستيم...کلافه بوديم...اين از صورت هممون مشخص بود...يه صدا هايي از بيرون مياد...انگار که چند نفر در حال بحث يا دعوا باشن...عربي حرف ميزدن و نمي فهميدم چي ميگن...صداشون هر لحظه نزديک تر و نزديک تر ميشد..يکدفعه در اتاق رو باز کردن و يه مرد رو پرت کردن داخل اتاق...جيغ خفيفي کشيدم و به سرعت خودمو به بهروز که نزديکم بود رسوندم...چون نزديک در بودم،وقتي اون مرد رو پرت کردن داخل اتاق،نزديک بود رو من بي افته،به خاطر همين از ترس جيغ کوتاهي کشيدم...چند تا هم عراقي وارد اتاق شدند و با داد چيزي گفتن و از اتاق خارج شدن...با ترس به بهروز چشم دوختم...بهروز و بهزاد هر دو اخم کرده بودند...اروم رو به بهروز گفتم:

-چيشده؟ اين مرد کيه؟ عراقيا چي ميگفتن؟

-الان معلوم ميشه!

اينو گفت و به سمت اون مرد رفت...کنارش نشست و با دستش کمي تکونش داد...مرد به سرعت از جاش بلند شد و با عصبانيت چيزي به بهروز گفت...يه مرد قد بلند...کمي چاق..قيافش حدود 40 ساله رو نشون ميداد....با ريش هاي نسبتابلند..لباس سفيدي هم به تن داشت...بهروز و اون مرد در حال گفت و گو بودند...هر لحظه صداهاشون بلند تر ميشد و من با وحشت بهشون نگاه ميکردم...چيشده؟...مگه اين مرد چي ميگه که بهروز عصباني شده؟....با حرکت بهروز بغض کردم...بهروز به سمت مرد يورش برد و يقه اش رو گرفت...بهزاد به سرعت به طرفشون رفت و سعي ميکرد بهروز رو کنار بکشه...بعد از کمي داد و بيداد،بهروز بيخيال شد و به طرف ما اومد...بهزاد با عصبانيت رو به بهروز گفت:

-چته؟ اين کارا يعني چي؟

-بهزاد...خودت که شنيدي چي گفت!

-اره شنيدم...ولي تو نبايد اين کارو ميکردي!

-بهزاد تو چطور ميتوني راجب اين مسئله انقدر خونسرد باشي؟

-مثل تو باشم و با طرف دعوا کنم خوبه؟ اره؟...با دعوا کردن الان چي درست ميشه؟

بهروز پوفي کشيد و سرش رو پايين انداخت...من و فرشته مثل اين گيج ها به بحث اين دوتا نگاه ميکرديم...ماجرا چيه؟...فرشته انگار حرف دلمو خوند چون گفت:

-ميشه يکي از شما بگه اينجا چه خبره؟

بهزاد نگاهي پر از خشم به اون مرد کرد و گفت:

-اين اقا...عبدالله قادري هستش...دورگه ايراني و عراقي...از مادر عراقي و از پدر ايراني...

-اينا رو از کجا ميدوني؟

-بيرون که سر و صدا مي اومد،يکميش رو از اونجا شنيدم،يکمي هم خودش گفت...


romangram.com | @romangraam