#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_72
-چه ربطي داره؟من يه دکترم و وظيفه دارم به بيمارم رسيدگي کنم!
نيم خيز شد و با پوزخند گفت:
-هه..مثلا الان پُز دکتر بودنت رو دادي؟
باز شروع کرد به تيکه انداختن...نه به ديروزکه اونطوري رفتار کرد فکر کردم عقلش سرجاش اومده.ولي انگار اشتباه کردم!..
باز شروع کرد به تيکه انداختن...نه به ديروزکه اونطوري رفتار کرد فکر کردم عقلش سرجاش اومده.ولي انگار اشتباه کردم!..قبل از اينکه جواب بدم،بهزاد خوابالو گفت:
-چيشده باز شما دو نفر داريد دعوا ميکنيد؟
دستي رو شونه ام قرار گرفت...فرشته بود که داشت با تعجب نگاهمون ميکرد...بهروز سرشو پايين انداخت و اروم گفت:
-هيچي...ببخشيد که بيدارتون کرديم!
اينو گفت و به سمت در اتاق رفت...ضربه اي بهش زد و به عربي چيزي گفت...سربازي که از اتاق ما نگهباني ميداد جواب بهروز رو داد...بهروز دوباره چيزي گفت و به طرف ما برگشت...فرشته گفت:
-چي شد؟ چي گفتيد بهشون؟
بهروز دستي به موهاش کشيد و گفت:
-هيچي...گفتم يه چيزي بيارن بخوريم!
-خوب کاري کرديد...منم گشنمه
بعد چند دقيقه،تقه اي به در خورد و در باز شد...يه سرباز وارد اتاق شد و يه سيني گذاشت زمين...نگاهي حقيرانه بهمون کرد و رفت بيرون...بغض گلومو گرفت...کوفت بخورم به جاي صبحونه...مگه من چيکار کردم که همه اينطور با من رفتار ميکنن؟...اين از بهروز لعنتي که تا ميام بهش کمک کنم،يه چيزي ميگه که از کار خودم پشيمون ميشم...اينم از اين سرباز که همچين به ادم نگاه ميکنه،انگار داره به يه حيوون نگاه ميکنه...فرشته دستشو روي شونه ام گذاشت و گفت:
-الهه...نميخوري؟
-نه!
-چرا؟
روم رو برگردوندم و گفتم:
-ميل ندارم
بهروز گفت:
-الهه خانم...بيايد يه چيزي بخوريد...ضعف ميکنيدا!.اينام بعدا ديگه چيزي نميدن که بخوريد!
با لجبازي گفتم:
romangram.com | @romangraam