#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_71


-نترس...هيچ بلايي سرما نمياد!

-از کجا ميدونيد؟

-ميدونم!

-اگه...اگه بلايي سر شما دو نفر بياد،ما چيکار کنيم؟

-هيس!...اروم باش..قرار نيست بلايي سر ما بياد!

-من ميترسم!

-لازم نيست بترسي...خودم مثل يه برادر بزرگتر مراقبتم!

لبخند خجالتي زدم و سرمو پايين انداختم...سرم رو برگردوندم و نگاهي به فرشته و بهزاد کردم...چشم هام گرد شد...با فاصله خيلي کمي کنار هم نشسته بودن و باهم حرف ميزدن...دختره ي بي حيا خجالتم نميکشه...خب چه کاريه؟ بلند شو برو بغلش بشين ديگه...ميخواستم صداش کنم ولي خيلي ضايع بود...

سري به علامت تاسف تکون دادم و سرم رو برگردوندم....بهروز هم داشت با پوزخند نگاهشون ميکرد...فکر کنم اونم مثل من فکر ميکرد...باز اون پسره،تو چي فرشته؟...زشته !...چرا اين دختر يکم فکر نميکنه؟...بهروز چشم هاشو بست و دراز کشيد...اخمي کرد...فکر کنم درد داشت...هيچ مسکني هم نداشتم که بهش بدم يا تزريق کنم تا اروم شه!...هيچ وسيله اي ندارم...

با اينکه هنوزم بابت رفتار ها و حرفايي که تو اين چند وقت بهم زد از دستش عصباني ام،ولي دلم راضي نيست کسي زجر بکشه...اون الان مريضه و من دکتر...الان موقعيت هامون فرق داره...جاي جنگ و دعوا و کل کل نيست...الان ما بايد متحد باشيم..بايد هم فکر باشيم...بايد فکر کنيم تا راهي براي خلاصي از اينجا پيدا کنيم...تنها اميد من خداست!...ميدونم که نميذاره عراقيا بلايي سرمون بيارن...ايمان دارم بهش!...تا شب خبري ازشون نشد خداروشکر...معدم قار و قور ميکرد...

غذا نون خشک با پوره سيب زميني بهمون دادند...نون اندازه کف دست و پوره نصف کف دست....نميدونم خودشون با اين مقدار سير ميشن که توقع دارن ما سير شيم؟...مني که معمولا کم غذام سير نشدم ديگه چه برسه به بقيه...وقتي قيافه فرشته يادم مياد،خنده ام ميگيره...مثل لشکر شکست خورده به پوره و نون نگاه ميکرد...ميدونم که حسابي گرسنه ست ...الانم گرفته خوابيده...

سرم رو به طرف بهروز و بهزاد گرفتم...اونام دراز کشيده بودند...نميدونم خوابن يا بيدارن چون اصلا ديدي بهشون ندارم... نگاهي به پنجره کوچيک کردم...نصف ماه به خاطر کوچيک بودن پنجره ديده ميشد ولي همينش هم خوبه...اسمون تاريک و پر از ستاره هاي روشن و براق بود....انقدر شفاف و زيبا بود که ادم دلش ميخواست دستاشو بلند کنه و يکي از اون ستاره هاي درخشان رو برداره...

از فکر خودم پوزخند اومد رو لبم...ما الان اسيريم و من به چه چيزايي فکر ميکنم...بچه شدم؟...نميدونم...شايد بچه شدم تو اين لحظه و خودم خبر ندارم...الان تنها چيزي که ميخوام اينه که چشم هامو ببندم و وقتي باز کردم،هنوز توي خونه مون باشم و تمام اين مدت رو خواب ديده باشم ولي حيف...حيف که خواب نيستم!..

حيف ک اين واقعيت تلخ وجود داره...اين اسيري حقيقت داره...اين زخم ها حيقيقت دارن...اين گرسنگي ها حقيقت دارن...همه چيز حقيقت داره!..حقيقت بيشتر موقع ها تلخه!..دراز کشيدم و بازوم رو زير دستم قرار دادم...چشم هامو بستم و بعد از چند دقيقه،ديگه چيزي نفهميدم!..صبح با نور خورشيد که از اون پنجره کوچيک مستقيم مي تاپيد به من،از خواب بيدار شدم...هنوز بقيه خواب بودند...انگاري زود بيدار شدم...خميازه اي کشيدم و از جام بلند شدم...لباس هامو مرتب کردم...به طرف بهروز و بهزاد رفتم...خواب بودن...فرشته هم پشت به من خوابيده بود...روي زانوم نشستم و کمي به طرف بهروز خم شدم...دستم رو به طرف صورتش دراز کردم تا زخم هاشو بررسي کنم که يکدفعه چشم هاشو باز کرد...دستم رو کنار کشيدم و با لبخند گفتم:

-صبح بخير

-چيکار ميکني؟

نگاه ترو خدا...همچين ميگه چيکار ميکني انگار اون دختره و من پسر،ميخوام بهش دست بزنم...واي چقدر اين ادم حرص در مياره...با حرص گفتم:

-ميخوام زخم هاتو نگاه کنم!

-ديدنيه؟

-بله؟

-ميگم مگه زخم هاي من ديدنيه که ميخواي نگاه کني؟


romangram.com | @romangraam