#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_70

بايد اخر رو خيلي خشن و محکم گفتم...چند لحظه بهم ديگه ذل زديم که گفت:

-باشه..فقط اروم!

سري به علامت تاييد تکون دادم...شروع به کار کردم...هيچي نميگفت و فقط اخم کرده بود...بعد از اينکه زخمش رو تميز کردم،با پارچه جاي زخماش رو بستم که عفونت نکنه...وقتي کارم تموم شد اروم گفت:

-تموم شد؟

-اره..

-ممنون!

-خواهش ميکنم!

از اينکه ازم تشکر کرد خيلي خوشحال شدم...توقع داشتم ازم تشکر که نکنه هيچ،تازه غر هم بزنه که حدثم اشتباه از اب در اومد...گفتم:

-نميخواي بگي چيشده؟

-ولش کن!

-بگو...من هم مثل تو اينجا اسيرم...بايد بدونم چه خبره اطرافم و چه اتفاق هايي داره مي افته!

کلافه دستي به موهاش کشيد..بعد از مکثي گفت:

-شناسايي شديم!

-يعني چي؟ چي ميشه؟

-فهميدن ما فرمانده عمليات بوديم...اين يعني فاجعه!..ازمون ميخوان بگيم ...همه چيز رو..از هرچي که خبر داريم..تعداد سرباز ها...مقر ها...نقشه ها..خلاصه همه چي!

-واي خدا!!!

-اره...مام مخالفت کرديم که اين بلا رو سرمون اوردن

-ميخوايد چيکار کنيد؟

-نميدونم!

-اگه قرار باشه هر دفعه شما اينطوري برگردين که من...

ديگه نتونستم ادامه بدم...بغض گلومو گرفت...بهروز و بهزاد برام مثل محمود بودن...الان تنها حامي من اين دو نفرن...اگه بلايي سر اينا بياد من و فرشته چه خاکي تو سرمون کنيم؟

لبخندي زد که تا اون موقع نديده بودم...اروم ولي با همون لحن خشک قديم گفت:

romangram.com | @romangraam