#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_69
وارد اتاق شديم..بلافاصله در رو بستند و صداي قفل کردند در اومد...از بغل بهروز بيرون اومدم و روي موکت سبز رنگ و کثيفي که پهن اتاق بود نشستم...چاره چي بود؟...همين که مجبور نبوديم رو زمين سرد بشينيم خودش جاي شکر داشت...بهروز و بهزاد در حال مالش گردن و شونه هاشون بودند...تو دلم لبخندي بهشون زدم...بيچاره ها تا اينجا مارو نگه داشته بودند...خيلي ازشون متشکر بودم...نگاهي به بهروز کردم که ديدم داره بهم نگاه ميکنه...تا متوجه نگاهم شد،به سرعت سرش رو به طرف مخالف برگردوند...اخموي مهربون...تعجب کردم!..اخموي مهربون؟؟؟؟...يکدفعه اي اين لقب رو بهش دادم....شايد حرف دلم راست بود...دل مهربونش رو زير اين اخم قايم ميکنه...همين چندساعت پيش ديدم با چه نگراني بهم نگاه ميکرد و هر چند دقيقه يکبار ميپرسيد که کمرم درد ميکنه يا نه؟...لبخندي زدم و نگاهم رو ازش گرفتم...پس اين اقاي اخمو مهربوني ام بلد بود..البته همه ي ادماي روي زمين مهربونن ولي هرعکس با عکس العمل هاي مختلفي اين مهربوني رو نشون ميده...يکي خالصانه محبت ميکنه مثل مادرم ويکي هم با کاراش و رفتاراش مثل پدرم...بهروز هم از جنس پدرم بود...اخمو ولي با دلي مهربون...از مردايي که با رفتار هاشون عشق و محبتشون رو نشون ميدن خوشم مياد..يکي مثل پدرم!..با اينکه هيچ وقت بهم نگفته دخترم دوست دارم ولي با حرفاش و کاراش متوجه ميشم...واين يعني تکيه گاه...يعني پشتيبان...يعني کسي که از محبتش حرفي نميزنه ولي تو ميدوني به موقعش جونشم برات ميده...نفس عميقي کشيدم و خداروشکر کردم که پدرم يه مرد عاليه..با ناله فرشته از فکر در اومدم و بهش نگاه کردم...پاچه شلوارش رو کمي داده بود بالا و مچ پاش رو ماساژ ميداد...يکم باد کرده بود پاش...به طرفش رفتم و گفتم:
-خيلي درد ميکنه؟
-اوهوم...
-فکر کنم پات پيچ خورده و ضرب ديده..
-اره خودمم همين نظرو دارم....خدا کنه هرچه زودتر خوب شه...دردش وحشتناکه!
-خوب ميشي..منم کمرم درد ميکنه..دارم ميميرم!
فرشته سري به علامت تاسف تکون داد و مشغول ماساژ دادن پاش شد...به ديوار پشت سرم تکيه دادم و نگاهي به اتاق انداختم...يه اتاق حدودا 12 متري که فقط يه پنجره کوچيک داشت...همين!من و فرشته اينور اتاق نشسته بوديم و بهروز و بهزاد اونور اتاق...بهروز و بهزاد در حال پچ پچ بودن...حتما داشتن فکر ميکردن چه جوري از دست اينا خلاص شيم...خداکنه شهلا و سعيده بتونن هرچه زودتر خبر بدن که مارو اسير کردند...اصلا نميخوام پيش اين عراقيا باشم...احساس خفگي ميکردم...خودمو با مقنعه ام باد زدم تا احساس خفگي که دارم کمتر بشه...خيلي خسته ام...چشم هام باز نميشه...فقط يه چرت کوچولو...چشم هامو بستم..بعد از چند ثانيه ديگه چيزي نفهميدم...با تکوناي دستي چشم هامو باز کردم...فرشته بود:
-بلند شو
-چيشده؟
-چيزي نشده فعلا...چقدر ميخوابي؟ صبح شد!
نگاهي به اطرافم انداختم...حق با فرشته بود...نور خورشيد از اون پنجره کوچيک اتاق ميتابيد و اتاق روشن شده بود...بهروز و بهزاد گوشه اي نشسته بودند و به ما نگاه ميکردن...خجالت کشيدم و دستي به مقنعه ام کشيدم...واي چه ابرو ريزي شد..الان با خودشون ميگن دختره تو اين وضعيت چه راحت هم خوابيده!..احساس کردم سرخ شدم...
سرم رو پايين انداختم و مشغول بازي با انگشت هام شدم...يه چند دقيقه اي همينطور گذشت که صداي چرخيدن کليد توي قفل رو شنيديم...هممون نا خوداگاه سيخ سرجامون نشستيم...در اتاق باز شد و دوتا عراقي وارد شدند...نگاهي به من و فرشته کردند...هردوشون پوزخند به ما زدند و يکي شون به عربي حرفي به بهزاد و بهروز زد...بعد از اينکه حرفش تموم شد،عراقي دوم به طرف بهروز و بهزاد رفت ..يقيه ي لباس بهروز و بهزاد رو گرفت و با خشم بلندشون کرد...من و فرشته خشکمون زده بود و به زور نفس ميکشيديم...بهروز و بهزاد همراه اون دوتا عراقي از اتاق خارج شدند و پشت سرشون در رو قفل کردند...ترس به جونم افتاد...کجا بردنشون؟...نکنه ميخوان بلايي سرشون بيارن؟...واي نه!...ميخوان بکشنشون؟....نه!!!!! ...بغض گلومو گرفته بود...يه دفعه اي بغضم ترکيد و شروع به گريه کردن کردم...فرشته هم با ديدن من،اونم شروع به گريه کرد و سعي داشت بهم دلداري بده ولي من اروم نميشدم...ميترسيدم...من و فرشته تنهاييم...بي پناهيم...اسيريم دست دشمن!...تنها پشتيبانمون بهروز و بهزادن ...اگه بلايي سرشون بياد ما به کي تکيه کنيم؟..کي مراقب ما خواهد بود؟...جواب هيچ کدوم از سوالامو نداشتم و اين بدتر عصباني و نگرانم ميکرد...دست و پام از استرس يخ کرده بودند و ميلرزيدن...زمان زيادي از رفتنشون ميگذشت...چيزي حدود دو ساعت...اين دو ساعت زجر اورد ترين لحظات زندگيم بود...بالاخره در اتاق بعد از دوساعت باز شد و بهروز و بهزاد رو هل دادن داخل که باعث شد پخش زمين شن...بدون اينکه کنترلي روي حرکاتمون داشته باشيم،من و فرشته به سرعت به طرفشون رفتيم...اون دوتا مرد عراقي که دوساعت پيش اومدن و بهروز و بهزاد رو با خودشون بردند،وارد اتاق شدند...يکيشون از عصبانيت قرمز شده بود و در حالي که انگشت اشاره اش رو به سمت بهروز و بهزاد گرفته بود با عصبانيت چيزي ميگفت...کنار بهروز نشستم و کمکش کردم بلند شه...اون دوتا مرد عراقي،بعد از داد و بيدادي که کردند رفتن بيرون...بهروز صورتش رو بالا اورد که متوجه خراش هايي روي صورتش شدم...هعيــــي گفتم و دستم رو روي دهنم گذاشتم...بهزاد هم مثل بهروز زخمي بود...صدام ميلرزيد:
-چيشده؟ چرا اين بلا رو سرتون اوردن؟
بهزاد و بهروز بدون اينکه جوابمو بدن،روي زمين دراز کشيدن...به غير از صورتشون،کمي هم بازو هاشون زخم شده بود...زخم هاشون،مثل اثر زخم هاي چاقو بود...نه! اينطوري نميشه...بايد دست بکار شم وگرنه زخم هاشون عفونت ميکنه....روپوش دکتريم رو در اوردم...زيرش پيراهن بلندي پوشيده بودم...قسمتي از روپوش رو پاره کردم...فرشته که متوجه شده بود ميخوام چيکار کنم،اونم مثل من دست بکار شد...قمقمه اي که همراهمون بود رو برداشتم و کمي اب روي پارچه ريختم...پارچه نمدار رو به صورت بهروز نزديک کردم که يهو چشم هاشو باز کرد و مچ دستم رو گرفت و با عصبانيت گفت:
-داري چيکار ميکني؟
-ميخوام زخم هات رو شست و شو بدم!
-لازم نکرده!
-چرا..اتفاقا لازمه!
-ميگم لازم نيست!
نگاهي به فرشته کردم که داشت زخم بهزاد رو تميز ميکرد...با حرص گفتم:
-دو دقيقه بذار کارمو بکنم..من دکترم و ميگم بايد زخمت رو تميز کنم...مي فهمي؟..بـــــــــــــايد!
romangram.com | @romangraam