#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_68

جوابشو ندادم و با درد ناليدم:

-آي مامان کمرم!

بهروز نچي گفت و بازوم رو گرفت و سعي داشت منو بلند کنه...با درد کمرم رو صاف کردم...منو به طرف خودش کشيد و گفت:

-به من تکيه بده...شايد دردت کمتر بشه!

-هيچ مي فهمي چي ميگي؟...همينم مونده به تو تکيه بدم!

بهروز هم با عصبانيت گفت:

-فعلا مجبوري...يعني مجبورم بذارم بهم تکيه بدي وگرنه اين عراقياي زبون نفهم تا صبح کله مون رو ميخورن...لج بازي نکن!

اومدم جواب بدم که يکي از عراقيا با داد رو به ما يه چيزايي گفت...خيلي عصباني بود...اسلحه اش رو بالا برد و يه تير هوايي زد...فرشته جيغ کوتاهي زد و خودشو بيشتر به بهزاد چسبوند...معطل کردن ما،خيلي عصباني کرده بودتشون...بهزاد شروع کرد باهاشون حرف زدن و همش منو و فرشته رو نشون ميداد...بهروز با حرص گفت:

-ميخواي ما رو به کشتن بدي؟...اگه قصد داري بميري حداقل بگو ما به خاطر جناب عالي کشته نشيم...من جونمو دوست دارم!

-چي ميگي تو؟

-مگه نمي بيني؟...عصبي اند...ميگن حرکت کنيم!..توام که همش داري ناز ميکني!

-من ناز نميکنم!...اه جهنم و ضرر!

يه قدم به طرفش برداشتم که زودتر از من دست بکار شد و دستشو دور کمرم حلقه کرد ومن بهش تکيه دادم...با اينکه تاثيري تو کم شدن دردم نداشت ولي اينطوري راحت تر ميتونستم راه برم....چندتا از عراقيا پشت سرمون و چندتا هم جلومون بودند که يوقت فرار نکنيم...يکي نيست بگه اخه ما با اين کمر درد و پا درد کجا ميتونيم بريم؟...اصلا نمي تونيم راه بريم چه برسه به اينکه فرار کنيم...وضعيت خنده داري بود...من مثل لاک پشت راه ميرفتم که درد کمرم کمتر شه و فرشته به خاطر پاش لنگون لنگون مي اومد...عراقيا از اين همه اروم راه رفتنمون عصباني بودند...هي برميگشتن و يه دادي سرمون ميکشيدن...رو به بهروز گفتم:

-دارن مارو کجا مي برن؟

-نمي دونم!

-چي ميشه؟چيکارمون ميکنن؟

-به نظرت با يه اسير چيکار ميکنن؟

-اسير؟؟....واي!

-سعي کن قوي باشي و هرچي ميگن گوش کني...مخالفت کني باهاشون سرت رو روي تنت ميذارن! فهميدي؟

با سر تاييد کردم...دقيق نميدونم چند دقيقه يا چند ساعته که داريم راه ميريم،چون موقعي که افتادم زمين،بند ساعت مچيم پاره شد و ساعتم رو گم کردم...واين يعني اخر بد شانسي!..حداقل با ساعتم مي دونستم ساعت چنده و چندساعته داريم راه ميريم...بعد از پياده روي طولاني و همراه با درد و زجر،به مکاني که عراقيا مستقر بودن رسيديم...

يکم از درد کمرم کم شده بود و راحت تر مي تونستم راه برم ولي هنوزم درد وحشتناکي داشتم...ما رو به سمت ساختمون کوچيکي که ته اردوگاهشون بود بردند...عراقيا اسلحه بدست کنار در اون ساختمون ايستاده بودند...تشخيص اينکه اونا نگهبان اند سخت نيست...در رو باز کردند و وارد شديم...وارد که شديم،به دوتا راهرو خورديم...يکي سمت راست و يکي سمت چپ...به سمت راهرو سمت راست رفتند...مام پشت سرشون...توي راهرو،در هاي زيادي بود...در هاي اهني...جلوي هر در بازم سرباز بود...بعد از اينکه از جلوي چندتا در رد شديم،جلوي دري ايستاديم ويکي از عراقيا روبه سرباز يه چيزي گفت...سرباز کليدي از جيبش در اورد و در رو باز کرد...يکي از عراقيا به طرف ما برگشت و با عصبانيت چيزي گفت...بهروز اروم گفت:

-حرکت کن!

romangram.com | @romangraam