#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_67


-يالا...بلند شد...يالا!

بهزاد و بهروز اروم بلند شدن ولي من و فرشته به خاطر دردي که داشتيم نتونستيم بلند شيم...عراقيه به طرفمون اومد و گفت:

-يالا...با شما..يالا!..بلند شد!

اومدم بلند شم که کمرم تير وحشتناکي کشيد که آخ کوتاهي گفتم...بهزاد وقتي وضعيت ما رو ديد شروع کرد به عربي حرف زدند...فکر کنم داشت وضعيت ما رو بهش ميگفت...بعد چند ثانيه ،يکي از عراقيا چيزي گفت و بهروز و بهزاد رو به طرفمون هول داد و با سر اشاره کرد...يا خدا..چي شده؟...چي کار ميخوان بکنن؟...بهزاد و بهروز به طرفمون اومدن ..با ترس گفتم:

-چيکار ميخواين بکنين؟

بهروز اروم گفت:

-هيچي...نترسيد...فقط ميخوايم کمکتون کنيم بلند شيد! بايد حرکت کنيم!

نفسم رو با ارامش بيرون فرستادم...خدايا شکرت...بهروز به طرفم اومد و بازوم رو گرفت...با سختي بلند شدم..وقتي کمرم رو صاف کردم،تير وحشتناکي کشيد که فقط بغض کردم و از درد لبم رو گاز گرفتم...درد داشتم..خيلي ام زياد بود...دستم رو روي کمرم گذاشتم و از درد خم شدم...چشم هامو بستم که يه قطره اشک از چشمم سرازير شد...بهروز به طرفم خم شد و گفت:

-چت شد؟ چيشدي؟

با بغض و درد ناليدم:

-کمرم..

-کمرت؟کمرت چيشده؟

به جاي من فرشته جواب داد:

-احتمالا موقعي که با من خورد زمين،کمرش ضربه خورده...

يکي از چشم هامو باز کردم و به فرشته نگاه کردم...يکي از دستاش رو دور شونه بهزاد حلقه کرده بود و بهزاد هم کمرش رو گرفته بود...خوبه فقط پاش ضرب ديده،مثل من کمرش از وسط نصف ميشد ديگه چيکار ميکرد؟...قشنگ رفته بغل بهزاد...با تير دومي که کمرم کشيد نتونستم بيشتر به فرشته فکر کنم...عراقيا هم اونور نمي دونم چي داشتن بلغور ميکردن...از اول هم عربيم افتضاح بود...با بدبختي درس عربي رو موقع مدرسه ها مي خوندم...بهزاد هم با عصبانيت باهاشون حرف ميزد...بهروز دولا شد طرفم و گفت:

-نميتوني صاف وايسي؟

-نه...تير ميکشه

-اي بابا...! اين کمر درد و پا درد شد قوزبالاقوز!

با اينکه توي لحن بهروز هيچ کنايه اي نبود ولي من با عصبانيت گفتم:

-مگه دست ما بود؟...مگه ما از قصد خواستيم اين بلا سرمون بياد؟...به نظرت ما خوشمون مياد درد بکشيم؟

-آروم ...چرا عصباني ميشي؟..من منظوري نداشتم!


romangram.com | @romangraam