#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_66
کاملا کلافه بودنش مشخص بود...شهلا باشه ارومي گفت و ساکت شد...فشار خيلي زيادي رو اين دوتا برادر بود و من کاملا متوجه بودم...خدا کنه هرچه زودتر به مکاني که بهزاد و بهروز در نظرشونه برسيم...بهزاد و بهروز از جاهاشون بلند شدند و رو با ما گفتند که بلند شيم...فکر کنم وقت رفتن بود...اين گودالي که ما توش بوديم،خاک زمينش کمي نرم بود و باعث ليز خوردنمون ميشد و راحت نمي تونستيم ازش بالا بريم...اول بهروز و بهزاد رفتن بالا و به ما کمک کردند بريم بالا...اخرين نفر من و فرشته بوديم...بهروز و بهزاد به طرفمون خم شديند و دستشون رو جلو اوردند...اومدم دست بهزاد رو بگيرم که فرشته زودتر دست بهزاد رو گرفت...اي بگم چي نشي تو فرشته...ميدونم از قصد اين کارو کرد...اه...اصلا دوست ندارم دست بهروز رو بگيرم...ولي خب چيکار کنم...مجبورم!...دستم رو توي دست بهروز گذاشتم...بهروز محکم دستم رو گرفت و منو به سمت بالا کشيد...چون کفشم کفش صاف بود،همش ليز ميخوردم و راحت نمي تونستم برم بالا...اه...لعنت به اين کفش ها...بهروز اون يکي دستش رو اورد جلو و هردوتا دستام رو گرفت و کشيد بالا...بالاخره طلسم شکست و رفتم بالا...هوا کاملا تاريک شد بود...به سختي جايي رو مي ديدم...صداي بهروز رو از روبه روم شنيدم:
-دستاي هم ديگه رو بگيريد که هم ديگه رو گم نکنيد!
دستاي هم ديگه رو گرفتيم و راه افتاديم...اروم قدم بر ميداشتيم که صدايي توليد نشه...حدوداچهار ساعتي ميشد که راه مي رفتيم...از کت و کول افتاده بوديم... ده دقيقه اي نشستيم و دوباره راه افتاديم....اه..هرجا رو نگاه ميکردم نخل!..پر از نخل!..زمين هم که قربونش برم يه جاش گله،يه جاش خشکه، يه جاش فرو رفتگي داره،يه جاش...اووووف...دست کردم تو روپوش دکتريم که هنوز تنم بود و دستمالي که توش خرما ها رو گذاشته بودم رو بيرون اوردم...يه دونه خرما برداشتم و خوردم...اومدم يه خرما ديگه بردارم که دستي زودتر از من خرما برداشت...بهروز بود...چيزي نگفتم و به خوردنم ادامه دادم...رو به بهروز که بغل دستم مي اومد گفتم:
-پس کي ميرسيم؟
-ميرسيم ديگه...چطور؟
-خب خسته شدم!
-يه ساعت راه اومدي خسته شدي؟
-يه ساعت چيه؟حدودا چهار ساعت و خورده ايه که داريم راه ميايم!
-هه...چهار ساعت چيزيه؟
-خب من خسته ام...چيزي نخوردم...انرژي ندارم که چند ساعت راه برم!
بهروز سري به علامت تاسف تکون داد و گفت:
-شما زنا همتون لوس و غر غرو ايد!...واسه همين ميگم جاتون خونه ست،نه جبهه و جنگ و اينجور چيزا!
حرفش برام خيلي گرون تموم شد...
حرفش برام خيلي گرون تموم شد...من کي غر زدم؟...خب خسته ام...تو مردي و با قدرت بدني زياد..ومن زنم و با قدرت بدني کمتر از تو...چه توقعي از من داره؟....از قديم گفتن جواب ابلهان خاموشيست!...بهش محل ندادم و راه خودمو رفتم...پسره پررو...فکر کرده کيه که هرچي از دهنش در مياد به من ميگه؟...حيف که تو موقعيت خوبي نيستيم وگرنه همچين جيغ جيغ ميکردم حساب کار دستش بياد!..بي ادب...حالا يه فرمانده بوده فکر کرده کيه؟...اگه تو فرمانده اي منم دکترم!...دکتر الهه ستوده!..پس چي....چندسال درس خوندم..وقت گذاشتم...شبانه روز بيدار موندم تا تونستم مدرکم رو بگيرم...تو همين فکرا بودم که يکدفعه صداي شليک هوايي و پشت بندش صداي عراقيا اومد که عربي حرف ميزدند...بهزاد داد زد:
-بدو ايد!
ما هم شروع به دويدن کرديم...عراقيام پشت سر ما در حال دويدن بودند...برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم...چون هوا تاريک بود نفهميدم چند نفر هستند...ولي از صداي پاهاشون معلوم بود زيادند...دويدن توي تاريکي و اونم توي جايي که پر از درخت نخل بود خيلي سخت بود...مخصوصا که ما در حال فرار بوديم و اگه براي يک ثانيه حواسمون پرت ميشد،خوردنمون به نخل ها حتمي بود...فرشته و شهلا جلوم بودن و داشتن مي دويدند...بهروز و بهزاد و سعيده هم پشت سرم بودن...عرق سردي رو کمرم نشسته بود...حالم داشت بد ميشد..حالت تهوع داشتم...دستم رو روي دهنم گذاشتم که يوقت بالا نيارم...اه...اين حالت تهوع کوفتي ديگه از کجا پيداش شد؟...تو حال خودم بودم که يهو فرشته سکندري خورد و چون منم پشت سرش بودم وبه علت تند دويدنم،خوردم به فرشته و هردومون پخش زمين شديم...آخ خدا...کمرم به تيکه سنگ بزرگي خورد...احساس ميکنم کمرم داره ميشکنه...صداي ناله فرشته رو مي شنيدم...بچه ها به سرعت ايستادند و به طرفمون برگشتن...کمکمون کردن بلند شيم که فرشته داد کشيد:
-آيـــــــــــي...پــــام...پ ام داره ميشکنه!
اي خدا...همينو کم داشتيم...با ناله ادامه داد:
-نميتونم تکونش بدم!
بهزاد دستشو دور کمر فرشته حلقه کرد تا بلندش کنه که فرشته جيغ بلندي کشيد...عراقيا خيلي نزديکمون بودن..خيلي!...اگه حرکت نميکرديم گير افتادنمون حتمي بود...با اينکه خودمم درد داشتم ولي بلند شدم و به طرف فرشته رفتم...پاش رو توي دستم گرفتم و نگاهي بهش انداختم...به احتمال زياد ضرب خورده...بهروز روبه شهلا و سعيده گفت:
-شما بريد...ما نميتونيم با اين وضعيت فرار کنيم...بريد و خبر بديد که گير افتاديم!
شهلا و سعيده که انگار از خداشون بود به سرعت شروع به دويدن کردند...با حسرت به دويدن شهلا و سعيده نگاه کردم...با اين درد کمرم عمرا ميتونستم بدوم!...تمام اين اتفاق ها در کمتر از 15 ثانيه اتفاق افتاد...عراقيا دورمون حلقه زدن و اسلحه هاشون رو به طرفمون گرفتن...من و فرشته با وحشت نگاهشون ميکرديم...فاتحه مونوخونديم...نگاهي گذرا به بهزاد و بهروز کردم...تو چهره شون نگراني ديده ميشد ولي نه به اندازه ما..نميدونم! شايدم دارم اشتباه ميکنم..اخه تو تاريکي شب چيزي درست ديده نميشه..يکي از عراقيا جلو تر اومد و با اسلحه به شونه بهزاد و بهروز زد و با لهجه گفت:
romangram.com | @romangraam