#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_65
-نميدونم!
هر چقدر به تاريکي هوا نزديک ميشديم،هوا هم کم کم سرد تر ميشد...بازو هام رو بغل کردم...هممون سردمون شده بود...بهم ديگه نزديک شديم و کيپ هم نشستيم تا گرممون بشه...بيشتر از نيم ساعت شده بود و خبري از بهزاد و بهروز نبود...ترسيده بوديم...اگه خدايي نکرده بلايي سرشون مي اومد،ما چهار تا دختر چيکار ميکرديم؟....خدايا...خودت به دادمون برس..
قند خونم پايين بود و اين بيشتر باعث ميشد سردم بشه....پنج دقيقه بعد...دوتا مرد از دور ديده ميشدن که دارن مياد...از دور هم معلوم بود بهروز و بهزاد هستند...نفسم رو با ارامش بيرون دادم...خدايا شکرت...دستشون دوتا شاخه درخت نخل بود...به سمتمون اومدند و نشستند...شاخه ها رو بهمون دادن و اروم بهروزگفت:
-ببخشيد اگه کمه...فقط همين دوتا شاخه رو تونستيم بِبُريم...
همين دوتا شاخه هم خيلي بود...شروع به خوردن کرديم...بعد از خوردن خرما،قند خونم به حالت نرمال برگشت و حس خيلي خوبي بهم دست داد...ديگه زياد سردم نبود و بي حال نبودم...بهزاد و بهروز خرما نمي خوردند...سعيده رو به اون دوتا گفت:
-پس چرا شما نمي خوريد؟
بهروز اروم گفت:
-ما خورديم...!
-اهان
بقيه خرما هاروتوي يه دستمال گذاشتم که اگه بازم گشنه مون شد بخوريم...افتاب غروب کرده بود و هوا گرگ و ميش بود...تو اين چند ساعتي که اينجا بوديم،دوبار عراقيا اومدند و رفتند...خيلي ميترسيدم..اگه گير مي افتاديم چي؟...اونوقت چي ميشد؟...عراقيا چه بلايي سرمون مي آرند؟...ما رو مي کشن؟...واي..نه!!!!!!! من نميخوام بميرم!...شهلا گفت:
-قراره کجا بريم؟
بهزاد جواب داد:
-خودمون رو به بچه ها برسونيم!
-بچه ها؟
-منظورم يکي ديگه از پايگاه هاي کشورمون...پيش بچه ها..هم رزم هامون!
-اهان...تا اونجا چقدر راهه؟
-نميدونم!...شايد سه ساعت...شايد يه روز...شايد يک هفته...نميدونم دقيقا تا اونجا چقدر راهه!
-اصلا ميدونيد کجاست اون پايگاه؟
-تقريبا
-تقريبا؟
-ميشه انقدر سوال نپرسيد؟
romangram.com | @romangraam