#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_64

-اره!

-ولي اينطوري کمرمون خشک ميشه!

-ديگه مجبوريم!

فرشته کلافه مقنعه اش رو درست کرد...شهلا و سعيده چشم هاشون رو بسته بودند...دلم ضعف ميرفت...گشنم بود!..هيچي هم همراه خودم نياورده بودم که بخورم...اصلا دوست ندارم با اين ادم بداخلاق هم کلام بشم، به خاطر همين رو به بهزاد گفتم:

-من گشنمه!

-گشنه تونه؟...ولي ما همرامون چيز خوردني نداريم!

بهروز گفت:

-الان درختا خرما دارن...چند ساعت صبر کنيد، از درختا خرما مي کنيم!

با ناله گفتم:

-ولي خرما که ادمو سير نميکنه!

-بهتر از هيچيه!

حق با بهروز بود...باز بهتر از هيچي بود...فکر کنم دو ساعتي ميشد که اينجا بوديم...صداي شکمم ابرو برام نذاشته بود...دوباره صداي شکمم بلند شد که بهروز به بهزاد گفت:

-بلند شو بريم ببينيم ميتونيم خرما بياريم!

بهزاد سري به علامت تاييد تکون داد...انقدر ذوق کردم که نگو...اروم از جاشون بلند شدند و بهروز رو به ما گفت:

-هر اتفاقي افتاد....دارم تاکيد ميکنم...هر اتفاقي افتاد از اينجا جم نمي خوريد...فهميديد؟؟...ما به احتمال زياد تا نيم ساعت ديگه برميگرديم!...فقط ساکت سر جاتون بشينيد تا جاتونو کسي نفهمه!...باشه؟

هممون تاييد کرديم...بهزاد و بهروز اروم و با احتياط رفتن...صداي پچ پچ سعيده و شهلا مي اومد...ولي هيچي از حرفاشون رو نمي فهميدم...فرشته اروم به طرفم اود و کنارم نشست...رو بهم گفت:

-به نظرت چي ميشه؟

-نميدونم!

-اگه گير بيافتيم چي؟

-زبونت رو گاز بگير...خدا نکنه!

-الهه...من دلم بدجور شور ميزنه...حس ميکنم اتفاق بدي قراره بيافته!

-به دلت بد راه نده...به خاطر موقعيتيه که الان هستيم هميچن حسي بهت دست داده!

romangram.com | @romangraam