#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_63


-شايد بتونيم اينجا مخفي شيم!زود باشيد!...عجله کنيد!

به سرعت به طرف اون گودال نسبتا کوچيک رفتيم و اروم و با دقت ازش پايين رفتيم...بهزاد و بهروز اخرين نفراتي بودند که اومدن پايين...همراهشون کمي از شاخه هاي نخل هارو اروده بودند..بهزاد نخل هارو بهمون داد و گفت:

-اينا رو بندازيد روتون که ديده نشيد..

مام همين کارو کرديم...هممون لباس هامون خاکي و کثيف شده بود... کيپ تا کيپ هم ديگه نشسته بوديم تا ديده نشيم...اه..راسته که ميگن از هرچي بدت بياد سرت مياد...اين بهروز هم بغل دست من نشسته...دلم ميخواد خفه اش کنم..اون از گرفتن بازوم،اينم از که نشسته بغل دستم!..پاي چپم به خاطر نشستن خواب رفته بود...انگار که داشتن سوزن سوزنش ميکنن...کمي تکون خوردم و پاي چپم رو تکون دادم...ولي تکون دادن پام باعث قل خوردن سنگ هاي زير پام به سمت پايين و ايجاد صدا شد...صداش که حرص توش معلوم بود رو اروم بغل گوشم شنيدم:

-چيکار ميکني؟ چرا انقدر وول ميخوري؟

اصلا تو اين موقعيت حال و حوصله کل کل کردن باهاش رو نداشتم..مظلوم گفتم:

-خب چيکار کنم...پام خواب رفته!

-دو دقيقه دندون به جيگر بگير،بذار اين عراقيا بيان و برن..بعد پاهات رو دراز کن!

-نميتونم...خيلي اذيت ميکنه..انگـ....

يه دفعه دستش رو گذاشت روي دهنم و انگشتش رو به حالت سکوت روي دماغش گذاشت...با چشم هاي گرد شده نگاهش کردم...وا...چرا يهو اينطوري کرد؟...پسره پررو چرا همش به من دست ميزنه؟؟؟؟...صداي پا مي اومد...انگار که چند نفر دارن مي دوند...بعد از چند لحظه کسايي که صداي پاشون مي اومد، شروع به عربي حرف زدن کردند...واي...عراقيا بودند...خدارحم کرد وگرنه حتما مارو پيدا ميکردند...نفس توي سينه هامون حبس شده بود...جرعت نفس کشيدن هم نداشتيم...بدتر از همه دست بهروز بود که روي صورتم بود و نفس کشيدن رو برام سخت ميکرد...نصف صورتم زير دستش بود....اروم،خيلي اروم..دستم رو روي دستش گذاشتم و دستش رو از روي صورتم برداشتم...انگاري تازه اونم متوجه شده بود که دستش روي صورتمه،چون اول با تعجب بعد با شرمندگي نگاهم کرد..با برداشتن دستش، نفس عميق کشيدم..بعد از چند ثانيه، ديگه صدايي ازشون نيومد...انگار ي رفتن!...بهزاد اروم به سمت بالا بلند شد تا سري و گوشي اب بده..با احتياط نگاهي به اطراف انداخت..بعد به سمتمون برگشت و اروم گفت:

-رفتن...خبري نيست!

واي خدا شکرت...اومدم بلند شم که بهروز گفت:

-کجا؟...بشين سرجات!

-چرا؟

-عراقيا اين اطرافن...نبايد از مخفي گاهمون خارج شيم چون احتمال لو رفتنمون خيلي زياده..بايد وقتي هوا تاريک شد حرکت کنيم!

اي بابا...تا تاريکي هوا حدودا پنج شيش ساعت مونده...

خودم رو سرجام ولو کردم که باز چندتا سنگ قل خوردن به طرف زمين...اه لعنتي!!!...صداي زمزمه بهروز رو شنيدم:

-دست و پا چلفتي!

اون لحظه خون خودمو مي خوردم....بي ادب!...دست و پا چلفتي خودتي...به من چه که اين سنگا با يه برخورد کوچيک سريع قل ميخورن؟؟؟؟...آخ...پام هنوز سوزن سوزن ميشد...پاي چپم رو کمي دراز کردم و مالشش دادم تا از شدن سوزن سوزن شدنش کم بشه...فرشته اروم گفت:

-تا تاريکي هوا بايد اينجا بشينيم؟

بهزاد جواب داد:


romangram.com | @romangraam