#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_62
فرشته و سعيده روي زمين نشستند...شهلا به يکي از درختاي نخل تکيه داده بود و چشم هاشو بسته بود...بهزاد به سمت بهروز اومد و هردو به پشت سرمون نگاه ميکردند تا ببينند خبري از عراقيا هست يا نه....حدودا پنج دقيقه هست که اينجا ايستاديم...يه صدا هايي از دور مياد...به احتمال زياد عراقيان...بهروز به سرعت به طرف ما برگشت و گفت:
-بلند شيد...بايد هرچه زودتر از اينجا دور شيم!
فرشته با ناله گفت:
-واي نه!...من ديگه ناي دويدن ندارم!
شهلا و سعيده هم تاييد کردن...بهروز با خشم گفت:
-يعني چي؟ميخوايد دست عراقيا بي افتيد!
حوصله بحث اينا رو نداشتم...شروع به حرکت کردم ..
بهزاد با تعجب گفت:
-کجا خانم دکتر؟
محلش ندادم و به راه رفتنم ادامه ادم...بهروز داد زد:
-کجــــــــــا؟؟؟؟؟؟
بازم محلي بهش ندادم..صداي عصبيش رو شنيدم:
-به درک! هرجا دوست داري برو!
بي ادب...شيطونه ميگه بزن لهش کنا...فرشته با اضطراب گفت:
-الهه...الهه با توام!کجا ميري...يکي بره دنبالش! من پاهام جون نداره!
صداي بهروز رو شنيدم:
-ولش کن..بذار هرکاري دوست داره بکنه...به ما چه!..اه..دختره ي لجباز...بلند شيد ببينيم داره کجا ميره!
کمي دور شدم...بچه ها پشت سرم ولي با فاصله زيادي دنبالم مي اومدن...نميدونم دنبال چي ميگشتم ولي يه نيرويي انگار منو به اين سمت ميکشيد...کمي دورتر علف هاي بلندي بودن...چند تا هم شاخه هاي درخت نخل اطرافش افتاده بودن...به طرفشون رفتم..اومدم از نخل ها رد شدم که زير يکي از پاهام خالي شد...به زحمت تونستم خودمون کنترل کنم..پشت اون علف هاي بلند،زمين ريخته بود...يه جورايي مثل يه گودال خيلي کوچيک...فکري به ذهنم رسيد...به سرعت به طرف بچه ها دويدم...وقتي بهشون رسيدم،بيچاره ها با تعجب بهم نگاه ميکردن..کمي نفس عميق کشيدم و گفتم:
-اونور چندتا شاخه نخل افتاده...علف هاي خيلي بلندي هم هست..پشت اون علف ها هم زمين ريزش کرده و کمي از سطح زمين فاصله داره...ميتونيم اونجا مخفي شيم!
بهزاد قدمي به طرفم برداشت و گفت:
-نشونمون بده
به سرعت به طرف نخل ها بردمشون..وقتي به اونجا رسيديم،بهروز گفت:
romangram.com | @romangraam