#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_61
واي..پس اون تير بود که از کنار سرم رد شد...بعد از چندثانيه وارد نخل هاي جنگل مانند شديم...بهروز همش
داد ميزد:
-بريد...زود باشيد...پشت سرمونن...عجله کنيد!
و با اين حرفاش نميدونست هر لحظه استرس منو بيشتر ميکنه...يکي نيست بگه خودمون ميدونيم پشت سرمونن،ديگه نيازي به گفتن تو نيست!...حيف که موقعيتش نبود وگرنه حتما بهش ميگفتم....بدتر از همه زمين بود...بعضي جاها گل بود و باعث ميشد يکمي ليز بخوريم....تو اين گرما مگه بارون اومده که اينا گل هستند؟؟؟؟...البته همچين هم گرم نيست...شهلا وايساد و با خس خس گفت:
-نميتونم...نميتونم بدوم!..گلوم خشک شده نميتونم راحت نفس بکشم!
بهزاد به سرعت قمقمه اش رو از کمر بندش جدا کرد به سمت شهلا گرفت...بهزاد گفت:
-فقط درحدي بخور که گلوت تر بشه...شايد تا چند روز اب و غذا نداشته باشيم!
شهلا دو قلوپ اب خورد و قمقمه رو به بهزاد داد...با صداي شليک گلوله دوباره شروع به دويدن کرديم...با اينکه با حداکثر سرعت مي دويديم ولي عراقيا هر لحظه بهمون نزديک تر ميشدن...هر چقدر جلوتر مي رفتيم،زمين ناهموار تر ميشد و اين باعث خستگي پاها و کم شدن سرعتمون ميشد...فکر کنم حدودا 15 دقيقه اي ميشه که درحال دويدن هستيم و عراقياي عوضي دست بردار نيستن...چند بار هم بهمون تير اندازي کردن ولي خدارو شکر به درختاي نخل برخورد ميکرد...بهزاد در حالي که مي دويد گفت:
-بهروز بايد جداشيم...شايد اينطوري گممون کنن!
بهروز در حالي که پشت سر من مي دويد گفت:
-چييي؟
-ميگم بايد جداشيم!
-صبر کن...بذار يکم ديگه بدواييم...شايد خسته بشن!
-باشه
ديگه حالي برام نمونده بود..يکم ضعف کرده بودم...صبحونه چند لقمه نون و پنير خوردم..ناهار هم که اومدم بخورم عراقيا حمله کردن و نشد...پاهام ديگه جوني براي دويدن نداشتن...بهروز هي برميگشت و پشت سرش رو نگاه ميکرد...نگاهي به بقيه کردم...اونام مثل من شل مي دويدن که معلوم بود خسته شدند...بهروز سرعتش رو کم کرد و رو به ما گفت:
-صبر کنيد...صبر کنيد!
بقيه چندمتر دورتر از ما ايستادند...بهزاد گفت:
-چيشده بهروز...زود باش الان ميرسن!
-نه..گممون کردن..!
-واقعا؟
-اره...چند دقيقه اي هست که گممون کردن
romangram.com | @romangraam