#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_60

دکتر مجد و دکتر حسيني با خشم بهم نگاه کردن..دکتر حسيني با خشم گفت:

-خنم دکتر...شما اينجا نمي موني! يعني اگرم بخواي،من نميذارم!

-ولي من ميمونم!

-تو غلط ميـ...الله اکبر...دختر دهن منو باز نکن!..بهروز..بهزاد..چرا وايساديد...ببريدشون!

بهروز و بهزاد با ترديد نگاهمون ميکردن...با دادي که دکتر حسيني زد ترديد رو کنار گذاشتن:

-مگـــــه با شمــــــاها نيستيم؟؟؟؟...بريد!!!!!!!!!!!!!!!!

بهروز و بهزاد به طرفمون اومدن...فرشته و شهلا و سعيده همراهشون رفتن...ولي من سر جام وايساده بودم...بهروز با خشم به طرفم اومد و گفت:

-چته؟ واسه چي داري لج ميکني؟

-من نميام!

-مگه دست خودته؟

-پس دست کيه؟

-ببين خانم دکتر..من الان وقت ناز کشيدن ندارم...زودباش!

شمرده شمرده گفتم:

-من..نميام..اقاي فرمانده!

-نمياي؟

-نه!

-خودت خواستي!

بازوم رو با عصبانيت گرفت و دنبال خودش کشيد...هرکاري کردم نتونستم مقاومت کنم...بالاخره مرد و بود و زورش از من بيشتر بود...از چادر خارج شديم...واي خدا!...مردا و پسرا خونين روي زمين افتاده بودن...با کشيده شدن بازوم چشم ازشون برداشتم...صداي تير اندازي زياد بود...به طرف تپه ها دويديم...صداي عراقيا با اينکه ضعيف بود رو مي شنيدم...بهزاد و فرشته و سعيده و شهلا جلوي ما در حال دويدن بودن و من و بهروز،درحالي که بازوم اسير دست بهروز بود پشت سرشون مي دويديم!...بعد از اينکه چندتا تپه رو رد کرديم، کمي دور تر از ما درختاي نخل که زياد بودند و کمي حالت جنگل مانند رو تشکيل داده بودند،ديده ميشد...بهزاد نخل هارو نشون داد و گفت:

-بريم اونجا...اونجا سخت تر ميتونن پيدامون کنن!

به طرف نخل ها دويديم...

رد شدن شي کوچيک ولي فرزي رو از کنار سرم احساس کردم..يکدفعه بهروز منو به طرف خودش کشيد و پشت سرم شروع به دويدن کرد و داد زد:

-مراقب باشيد...دارن تير اندازي ميکنن!

romangram.com | @romangraam