#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_59
-عراقيا...عقب نشيني کنيد...عراقيا
و به دنبال اين حرف صداي داد عرقيا که عربي حرف ميزدن رو شنيديم...واي خدا...من و دکتر حسيني نگاهي بهم انداختيم..دکتر اروم گفت:
-برو دخترم...برو!
-نه دکتر...من شمارو..
با داد دکتر ساکت شدم:
-مــــــــــــــــــيگم بــــــــــــــرو!
و به دنبال اين حرفش هولم داد...
مات سرجام وايسادم...يه دفعه بهروز و بهزاد وارد چادر شدند...سر و صورتشون خوني بود..بهروز هول گفت:
-دکتر...عراقيا الانه که برسن اينجا...بايد هرچه زودتر فرار کنيم وگرنه کشته ميشيم...تمام سرباز ها مردن...فقط 15 نفر زنده اند که دارن جلوي عراقيا رو ميگيرن..ولي بيفايده ست! ما بايد فرار کنيم و خومون رو به پايگاه(...) برسونيم...اينجا بمونيم جونمون در خطره!کشته ميشيم!
دکتر حسيني با خشم گفت:
-چي ميگي جوون؟..من اين همه بيمار رو اينجا ول کنم و برم؟...من نميتونم...حاضرم بميرم ولي اين پسراي مردم رو اينجا ول نميکنم!
دکتر مجد حرف دکتر حسيني رو تاييد کرد:
-راست ميگه فرمانده...منم نميتونم اينا رو اينجا رها کنم!
صداي بمبي اومد...خيلي صداش بلند بود واين يعني عراقيا هر لحظه دارن به ما نزديکتر ميشن...من و فرشته و سعيده و شهلا کنار هم ايستاده بوديم و از ترس ميلرزيديم..دکتر حسيني در حالي که به طرف مجروح ها ميرفت گفت:
-فرمانده...اين دخترا رو با خودت ببر!...بايد برن اينا...نبايد به دست عراقيا بيفتن!
-اما دکتر...
-برو!!!!!!!!!
دکتر مجد هم با عصبانيت گفت:
-واسه چي داريد وقت تلف ميکنيد؟؟؟؟....بريد تا نيومدن!
نميتونستم..من دکترم و قسم خوردم که در هر موقعيتي به بيمارا کمک کنم...سينه سپر کردم و گفتم:
-من جايي نميرم دکتر!...اگه شما دکتريد...منم دکترم!..اگه شما وظيفه داريد،منم وظيفه دارم..منم نميتونم اين مجروح هارو اينجا بذارم و خودم فرار کنم!
romangram.com | @romangraam