#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_58

-جانم؟

-خيلي ممنونم...ارومم کردي با حرفات!

-خواهش ميکم گلم...قابل الهه خانم رو نداشت!

با کمک فرشته،از جام بلند شدم...نامه رو دادم دست فرشته که بده به اقاي رجبي...به طرف اتاق ته چادر رفتم و با اب قمقمه، به صورتم اب زدم! قمقمه رو توي کيفم گذاشتم و از اتاق خارج شدم...فرشته درحال نوشتن نامه بود..کنارش نشستم...وقت ناهار بود...مشغول خوردن لقمه نون و پنير بودم...اينجا زياد امکانات نداريم..همين نون و پنير هم غنيمته...

داشتم ميگفتم...درحال خوردن لقمه نون و پنير بوديم که صداي بمب باران اومد...همه براي چند ثانيه شوکه شدند...درسته به اين صدا عادت کرديم ولي بعد از پنج روز اين صدارو بشنويم خيلي حس بديه...دوباره همون حس و حال ها...استرس...ترس...دلهره...نگرا ني...بغض...اشک..درد و...هرچي بگم کمه...بازم صداي يه بمب ديگه...با صداي بمب دوم همه از شوک در خارج شدند...

سريع از جامون بلند شديم و مشغول اماده کردن وسايل اوليه شديم...نميدونم چرا...ولي حس ميکردم همه هول شدن..تسلط روي کارهاشون کمتر شده. بود انگاري....نميدونم...شايد من اينطور حس کردم...داشتم دست کش هاي مخصوص رو دستم ميکردم که صداي داد يه سرباز همه سر هارو به طرف خودش برگردوند:

-قربان...تعداد دشمن ها خيلي زياده...قربان..چيکار کنيم؟ الانه که به پايگاه حمله کنند!

بعد از تموم شدن جمله،همه مون بهم ديگه نگاه کرديم....

من،فرشته،دکتر حسيني و مجد،سعيده و شهلا...همگي بهم نگاه کرديم...نگراني توي تموم چشم ها معلوم بود..هممون توي يک فکر بوديم.....حمله عراقيا!!!!!!!..صداي تير اندازي خيلي زياد بود...سرباز ها درحال دويدن بودن...يکي ميرفت،يکي مي اومد...هر کدومشون يه اسلحه دستشون بود...و ما...انگار پاهامون به زمين چسبيده بود...شنيدن اون حرف سرباز مثل يه پتک به سر هر کدوم از ما بود...با صداي دکتر حسيني از شوک خارج شديم:

-چرا وايساديم مثل بز هم ديگه رو نگاه ميکنيد؟...مگه نشنيديد چي گفت؟...عراقيا هر لحظه دارن نزديک تر ميشن...وسايل رو اماده کنيد..امروز با روزاي ديگه خيلي فرق داره!

برگشتيم سر کارمون...در عرض چند ثانيه،چادر پر از مجروح شد...ديگه جايي براي مجروح هاي ديگه نبود...با نهايت سرعت و دقت مشغول رسيدگي بوديم... ديگه داشت اشکم در مي اومد...اين چه وضعي بود؟...هوا پر از گرد و خاک بود...به زور ميشد تنفس کرد...دوتا سرباز همراه يه مجروح که تمام بدنش پر از خون بود،وارد چادر شدند...به طرفشون رفتم و گفتم:

-چيشده؟

-تير خورده. به سينه اش..اونم سه تا

آه از دهنم خارج شد..3 تا!!!!!!!!!....روي زمين خوابودنش و رفتن بيرون...کنارش نشستم و مشغول باز کردن دکمه هاي پيراهنش شدم...نبضش رو گرفتم...کند بود...خيلي کند...به سرعت مشغول در اوردن گلوله ها شدم...گلوله اول رو در اوردم...داشتم گلوله دوم رو در مي اوردم که حس کردم يکم بدنش شل شد...با ترس نبضش رو گرفتم...واي خدا...نمي زد!...نبضش نمي زد!..با بغض گفتم:

-نه..نه..!

مشغول cpr(دوتا دست روي هم گذاشته و روي سينه شخص ميذاريم و شروع به فشار اوردن ميکنيم) شدم...اشک هام روي گونه ام مي ريخت..بعد از چندبار فشار،سرم رو روي سينه اش گذاشتم...نه!...بازم قلبش نميزد...بازم مشغول شدم...ديگه زوري برام نمونده بود...دهنش رو باز کردم و مشغول تنفس مصنوعي شدم...دستش رو گرفتم و نبضش رو گرفتم...بي فايده بود!...ديگه توي اين دنيا نبود!..ملافه سفيدي روش کشيدم و از جام بلند شدم...با دستم اشک هامو پاک کردم...دکتر حسيني از کنارم رد ميشد که چشماي سرخم رو ديد...با تعجب گفت:

-چيشده؟

نگاهي به اون مرد کردم و اروم گفتم:

-فوت کرد!

دکتر حسيني نگاهي بهش کرد...سرش رو به علامت تاسف تکون داد...دستش رو پدرانه روي شونه ام گذاشت و گفت:

-دخترم...اذيت نکن خودتو! اونم عمرش ديگه تو اين دنيار نبود...خوشحال باش که شهيد شده..اون جاش بهشته..حالا ديگه گريه نکن! بايد به بقيه مجروح ها رسيدگي کنيم تا مثـ...

با صداي دادي حرف دکتر نصفه موند:

romangram.com | @romangraam