#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_57


-واي خدا! نگو حسين! نگو...جون مادرت نگو!

-قربان دستور چيه؟

صداي پوف بلندي که بهزاد کشيد رو شنيدم:-نميدونم...بذار من برم با بهروز مشورت کنم...شب بهتون اطلاع ميديم!

-باشه...من برم قربان؟کاري نداريد با من؟

سريع از اونجا دور شدم...اگه منو ميديدن خيلي بد ميشد...شايد اونوقت فکر ميکردن من جاسوسم....واي خدا..حتي تصورش هم وحشتناکه!!!!!!...اصلا يادم رفت براي چي اومدم بيرون...اينطور که معلومه،چهار نفر براي جاسوسي رفته بودن به پايگاه دشمن و حالا چهار روزه از هيچ کدومشون خبري نيست...خدا...پس کي اين جنگ لعنتي تموم ميشه؟...بس نيست اين همه خون و خون ريزي؟...اميدوارم هرچه زودتر اين جنگ لعنتي تموم شه...

وارد چادر شدم و مشغول به کار شدم...ولي تمام مدت ذهنم درگير اون چهار نفر شده بود...يعني چه بلايي سرشون اومده بود؟..خداکنه سالم باشن...

امروز پنجمين روزيه که من اينجام...هنوز خبري از اون چهار نفر نشده..همه اينجا کلافه اند...منم ناخوداگاه ذهنم مشغوله اون چهار نفره...بيشتر مجروح ها سرپا شدن...يعني ديگه لازم به مداوا و دارو ندارن...فقط 5 نفر هنوز نياز به درمان و دارو دارن...

تو اين پنج روز خبري از عراقيا نبود و ما تواين پنج روز خيلي تونستيم به مجروح ها رسيدگي کنيم...ولي يه چيزي خيلي اين وسط مشکوکه...اينکه حتي يه تير اندازي از طرف عراقيا صورت نگرفته...به احتمال زياد درحال نقشه کشي هستند...فرشته به سمتم اومد و گفت:

-الهه...اقاي رجبي اومدن!

-کي؟

-اقاي رجبي...همون اقايي که وصيت نامه و نامه هاي کسايي که اينجان رو به دست خانواده هاشون ميرسونه!

-اها..خب؟

-ميگم نظرت چيه مام به خانواده هامون نامه اي چيزي بنويسيم!...مامانم مطمئنم الان خيلي نگرانه..حداقل براش نامه بنويسم که حالم خوبه!

-باشه...موافقم...فقط کاغذ و قلم نداريم!

-وايسا الان ميپرسم ببينم کسي داره به ما قرض بده

-باشه...فقط زود باش

-خيلي خب...چقدر تو هولي!

لبخند زدم...فرشته تو چي از دل من ميدوني؟....دلم لک زده براي محمود و خانواده ام...حداقل با اين نامه تمام دلتنگي هامو براشون شرح ميدم...بعد از چند دقيقه،فرشته همراه دوتا کاغذ و يه مداد اومد...انقدر ذوق داشتم که اولين نفر خودم مشغول نامه نوشتن شدم...يک صفحه، پشت و رو نوشتم..از وضعيت اينجا...ادما....پرستارها...دکت را...مجروح ها...خودم...دلتنگي هام...هرچي که به ذهنم مي اومد نوشتم...مينوشتم و قطره قطره اشک مي ريختم...

دلم بدجور هواي خانواده ام رو کرده...وقتي به پايانه نامه رسيدم،نفسم رو به خاطر بغضي که هنوز توي گلوم بود،به سختي بيرون فرستادم...دستي روي دستم قرار گرفت...فرشته بود..با لبخند که همزمان چونه اش به خاطر بغض مي لرزيد گفت:

-الهه...سخت نگير عزيزم...اين جنگ هم تموم ميشه و برميگرديم پيش خانواده هامون...نگاه کن...تمام کسايي که اينجان به نظرت دلشون براي خانواده هاشون تنگ نميشه؟...چرا عزيزم...اتفاقا اينا بيشتر از تو دلشون براي خانواده هاشون تنگ شده...تو حدودا يک هفته ست که از خانواده ات دوري...بايد قوي باشي الهه...ما تازه اول راهيم...اگه بخواي از الان گريه و زاري راه بندازي واي به حال ...اصلا بيخيال...بلند شو...بلند شو برو صورتت رو اب بزن...الان هرکي تورو با اين قيافه ببينه فکر ميکنه حتما خبر مرگ امواتت رو اوردن که اينطوري اب غوره گرفتي!

-فرشته؟


romangram.com | @romangraam