#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_56
-اره...توام خواب بودي؟
-من نه...کار داشتم...تازه الان وقت کردم صبحونه بخورم!
-آهان
شروع کردم به خوردن....بعد از صبحونه،پنير و نون رو جمع کرديم...يک لحظه دلم هواي محمود رو کرد...اي کاش اينجا بودي محمود...به بودنت خيلي نياز دارم...به اون اهنگ صدات...دستاي گرم و پر از عشق برادرانه ات...به اون چشم هايي که محبت ازشون سرازير ميشد...به وجودت که يک پشتيبان بود...به تمام اينا الان نياز دارم...ميدونمم که محمود هم مثل منه...دلتنگ منه...به شدت دلم هواشو کرد...دلم به غير از محمود،هواي بابا و مامان رو هم کرده...
به مامان با اون جسه دوست داشتنيش که با پا دردي که تازگيا دچارش شده،اروم و با صبر راه ميره...به اون موهاي رنگ شبش که هميشه مي بافشون...به اون عطر تن مادرانه اش...به اون محبت هاي بي منتش..هر چي بگم کمه...مادر وجودش محبته،عشقه،ايمانه،خواستنه !..به تمام خصلت هاش دلم تنگ شده...و اما پدر...
پدري که نباشه ميخوام دنيا هم نباشه...پدري که صداي کلفت و مردونه اش توي خونه نپيچه،خونه با يه کلبه متروکه ي توي جنگل فرقي نداره...پدري که نباشه ماهم نيستيم...پدر محبتي مخلوط با يه غرور خاص داره...پدر نماد يه اسطوره ست...يک مرد...يک جنس مذکر جدي ولي درعين حال با قلبي پر از محبت...
پدر درسته جديه ولي محبت توي کلامش،هرچند اگه جدي و خشن باشه رو هم ادم احساس ميکنه...اين سه نفر...دنياي منو تشکيل ميدن...دنياهاي من اگه نباشن،دنيا رو نميخوام...
تمام اينا،در عرض يک ثانيه در ذهنم نقش بستن و باعث شدن چشمام تر بشن...اشکي که گوشه چشمم جمع شده بود رو پاک کردم و نفس عميق کشيدم که ديگه گريه نکنم...پوفي کردم و مشغول کارم شدم
عراقيا حدودا ساعت 3:20 دقيقه بعدازظهر بود که دوباره حمله کردند...
بازم همون برنامه ديروز...چادر پر از مجروح بود و ماهم مشغول به کار...انقدر غرق کار ميشديم که اصلا گذر زمان رو نمي فهميم...بهزاد به خواسته خودش و البته به زور، به خط مقدم رفت و مشغول تير اندازي به دشمن شد...
هرچند که از نظر من و بقيه دکترا اصلا نبايد ميرفت...چون هنوز بهبود کامل نيافته بود ولي کيه که به حرف ما گوش کنه؟؟؟؟؟....از اينکه اينجام اصلا ناراحت نيستم...اتفاقا برعکس...هر ثانيه که از بودن من ميگذره، بودن در اينجا برام لذت بخش تر ميشه...اصلا احساس خستگي نميکنم...چرا بايد خسته بشم؟...مگه ادم از کمک کردن به مردم خسته ميشه؟...اينکه ببيني يه نفر رو درمان کردي،به اندازه چند ساعت بهت انرژي ميده...ديگه چه برسته به اين همه ادم که اينجا هستند...
تقريبا کارم تموم شده بود...بايد ميرفتم دست به اب...از چادر خارج شدم و به سمت اون تپه اي رفتم که صبح با فرشته رفتيم...داشتم از بغل يه چادر رد ميشدم که صداي اشنايي ناخوداگاه منو مجبور به ايستادن کرد...صدا از پشت چادر مي اومد...يعني جايي که من بهشون ديد نداشتم...اصلا دلم نميخواست فالگوش وايستم ولي اون لحظه نميدونم چيشد که من فال گوش ايستادم:
-حسين...جواب منو بده...چرا از محمد و علي و حسن و اسماعيل خبري نيست؟
صداش برام خيلي اشنا بود...يه نفر ديگه جواب داد:
--نميدونم...به خدا نميدونم...از چهار روز پيش که اخرين خبر رو از عراقيا دادن ديگه خبري ازشون نيست!
-هيچ کس ازشون خبر نداره؟
-نه به خدا فرمانده...ديروز شهرام و وحيد رو فرستادم سر و گوشي اب بدن...ولي بي فايده بود...اب شدن رفتن تو زمين!
حدثم درست بود...گفتم صداش برام اشناست...صداي بهزاد بود...بهزاد ادامه داد:
-نکنه لو رفته باشن؟
-امکانش خيلي زياده...يعني يه جورايي ما مطمئنيم!
-چطور؟
- چهار روز تمام از هيچ کدومشون خبري نيست...بچه ها به مخفيگاهشون رفتن و گفتن نبودن...حتي يک نفرشون يه پيام کوچيک هم به ما نداده....اوضاع مشکوکه...ميگم فرمانده...من..ميترسم...نکنه شهيد شده باشن؟
romangram.com | @romangraam