#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_55
-بيمزه...کجا سرتو انداختي و ميري!
-تو که نذاشتي بخوابم...ميرم به کارام برسم!
-با اين وضع؟
-مگه چشمه؟
-يه نگاه به خودت بندازي مي فهمي!
نگاهي به خودم انداختم...چونه مقنعه ام نزديک گوشم بود...مانتومم دوتا از دکمه هاش باز بود...حق با فرشته بود...خيلي وضعم خراب بود..سر و وضعم رو درست کردم و روبه فرشته گفتم:
-کجا دست و صورتم رو بشورم؟
-اينجا که دست شويي ندارن...چند متر دورتر از اينجا يه تپه نسبتا بلندي هست...اونجا ميتوني کاراتو بکني!
-اها...ميشه نشونم بدي؟
-باشه
بعد از اينکه دست و صورتم رو شستم برگشتيم تو چادر..
حق با فرشته بود...انگار تنها کشي که خواب بوده تا الان، من بودم...همه بيدار بودن و مشغول کاراشون..دکتر حسيني لبخندي بهم زد و گفت:
-صبح بخير دخترم!
-صبح بخير دکتر
-صبحونه خوردي؟
-نه راستش!
-برو پيش شهلا...اونم داره صبحونه ميخوره!
-باشه
شهلا رو زمين نشسته بود داشت نون و پنير ميخورد...کنارش نشستم و گفتم:
-سلام...صبح بخير
-صبح توام بخير...خواب بودي؟
romangram.com | @romangraam