#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_54

-خب خوابم مياد!

-بيدار شو...بسته...زياد خوابيدي!

-ترو خدا فرشته...فقط يه کوچولو ديگه

-چي چيو يه کوچولو؟...بلند شو ببينم..ميدوني ساعت چنده؟

-هوم؟

-هوم چيه؟

-يعني ساعت چنده؟

-ساعت هشت و نيمه

-خب باشه...به سلامتي!

-الهه چت کردي؟...بيدار شو ببينم!

اينو گفت و پتو رو از روم کشيد...چشم هامو باز کردم و گفتم:

-مرض داري؟

-اه...بيدارشو ديگه

-خبل خب بابا...اه...اگه گذاشتي ادم بخوابه

-براي من فرقي نميکنه...اصلا تا خود ظهر بگير بخواب...به من چه ولي خانم...من به فکرتم...نميخوام يه سوژه جديد بدي دست اين بهروز که مسخره ات کنه!

-از کي تا حالا تو به فکر مني؟

-بشکنه دستي که نمک نداره...من تاحالا به فکرت نبودم؟ بده الان به فکرتم؟

-نه خيلي ام خوبه...فقط خيلي غير عاديه

-پاشو پاشو...زياد خوابيدي داري چرت و پرت ميگي

دستي به صورتم کشيدم و از جام بلند شدم...پتو و بالشم رو جمع کردم...داشتم مي رفتم بيرون که با صداي فرشته متوقف شدم:

-کجا؟

-خونه پسر شجاع!

romangram.com | @romangraam