#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_53


-سيب زميني و تخم مرغ اب پز!

-اها...

صدامو اروم تر کردم و گفتم:

-بهروز چي ميگفت؟

-اي شيطون...حواست پيش اونه؟

-براي خودت داستان درست نکن...خيلي اتفاقي ديدم داره با تو ميحرفه...حالا چي ميگفت؟

-هيچي...حال بهزاد رو مي پرسيد...منم وضعيتش رو گفتم!

-بهزاد چطوره؟

-خوبه..دستش درد ميکنه ولي کمي ميتونه تکونش بده!

-اهان...خب سرم هم تموم شد!

سوزن سرم رو از دستش در اوردم ...با فرشته رفتيم کنار شهلا و سعيده (دوتا پرستارا) نشستيم...قبلا باهاشون اشنا شدم...تقريبا هم سن هم هستيم...دختراي خوبي اند..شروع به خوردن کرديم...بعد از شام، دوباره سري به مجروح ها زديم...خيلي خسته شدم و خوابم مياد...فرشته ام از چشماي خمارش معلومه خسته شده...دکتر مجد وقتي ديد خسته ايم، رو به من گفت:

-بهتره بريد استراحت کنيد...ما به اين وضعيت عادت داريم...من و دکتر حسيني هستيم..

-نه دکتر...هستيم!

-نه دخترم...برو استراحت کن...شايد نصف شب عراقيا بازم حمله کنند...کسي از نقشه اونا با خبر نيست..اگه خسته باشي نميتوني درست به مجروح ها رسيدگي کنيد...برو دخترم..به حرف من گوش بده!

انقدر خوابم مياد که ناي تعارف کردن ندارم..دارم بيهوش ميشم...سري به علامت تاييد تکون داد و گفتم:

-چشم دکتر...شب تون بخير

-شب شمام بخير دخترم!

با فرشته به اتاق رفتيم...پتو و بالشي که مامان برام تو کيفم گذاشته بودم رو در اوردم و روي زمين انداختم...فرشته هم براي خودش پتو و بالش اورده بود...جاهامون رو کنار هم انداختيم و دراز کشيديم...چون احتمال داشت دکتر حسيني يا دکتر مجد به اتاق بيان، مقنعه امو در نياوردم!...چشم هامو بستم و به يه دقيقه نکشيد که خوابم برد...

با تکوناي دست فرشته چشم هامو باز کردم:

-چيه؟

-عوض صبح به خير گفتنته؟


romangram.com | @romangraam