#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_52
-وااااااااا....مگه من چي گفتم؟
-من اعصابم از اون قوزميت (بهروز) خورده...اونوقت تو ميگي برم باهاش ازدواج کنم؟...بس کن ترو خدا
-باشه بابا...تو باز اعصاب نداري!...چيشده ؟چرا باهم دعوا کرديد؟
-پسره خله بابا...من باهاش کاري ندارم...بيخود مياد گير ميده به من!...با خودش درگيره بابا
فرشته خنديد و گفت:
-اين دوتام ديونن...نه به بهروز که خيلي جديه..نه به بهزاد که زيادي لبخند ميزنه..به خدا داشتم باهاش حرف ميزدم،بعضي موقع ها حس کردم خله يا چيزي رو صورتمه که داره ميخنده!..دوتا داداش کم دارن به قران! البته بگما..اين بهزاده اول که رفتم طرفش،همچين با اخم نگام ميکرد که گرخيدم ازش...يکم که باهاش حرف زدم نيشش وا شد!...شايد بهروز هم همينطور باشه! بالاخره داداشن!
خنديدم...شايد حق با فرشته ست...شايد بيچاره کم داره...آخيي...بيچاره...خدا شفاش بده! فرشته ادامه داد:
-بيخيال...بذار انقدر گير بده تا جونش در بياد! والا...توام نميخواد ناراحت باشي...پاشو بيا پيش من که تنها نمونم!
-باشه....بذار برم به صورتم ابي بزنم و بيام!
-باشه بيا...منتظرتم!
سرم رو به علامت تاييد تکون دادم...فرشته از اتاق خارج شد..
سرم رو به علامت تاييد تکون دادم...فرشته از اتاق خارج شد..قمقمه پر از ابم رو برداشتم و از چادر خارج شدم...افتاب غروب کرده بود و هوا کمي خنک تر شده بود...با اينکه اواخر تابستون بود ولي اينجا هوا کمي گرم بود هنوز....در قمقمه ام رو باز کردم و کمي اب به صورتم زدم....
با برخورد اب با صورتم، حس خيلي خوبي بهم دست داد...در قمقمه ام رو بستم و با دستمالي که همراه خودم اورده بودم،صورتم رو خشک کردم...نگاهي به اطراف انداختم..چندتا چادر ديگه ام اطراف چادر ما بود...بيشتر سرباز ها تو چادر هاشون در حال استراحت بودن...تعداد کمي هم بيرون از چادر بودن...يکم ديگه اطراف رو نگاه کردم که چشمم به بهروز افتاد...داشت با چندتا از مرداي مسن حرف ميزد...با ياد حرفايي که امروز بهم زد،سري به علامت تاسف تکون دادم و وارد چادر شدم...
قمقمه ام رو توي کيفم گذاشتم...روسري داشت کلاف ام ميکرد..همش عقب ميرفت..روسريم رو در اوردم و توي کيفم گذاشتم...مقنعه مشکيم رو در اوردم از تو کيفم و سرم کردم...آخيش...الان بهتر شد...نفسم رو فوت کردم و از تو اتاق خارج شدم...
داشتم سرم يکي از سرباز هارو چک ميکردم که بهروز وارد چادر شد...پشتم رو بهش کردم و مشغول کار خودم شدم...زير چشمي ديدم که رفت طرف فرشته و باهاش حرف زد...
بعد چند ثانيه به طرف داداشش رفت و کنارش نشست...دست بهزاد رو گرفت و بوسه اي بهش زد...چشم هام گرد شده بود...اين بشر احساسات هم حاليش ميشه؟...سري تکون دادم و زير لب به خودم گفتم:
-بالاخره اونم ادميزاده...سنگ دل که نيست! شايد از جنس زن بدش مياد!
بيخيال بهروز شدم و مشغول کار خودم شدم...فرشته به سمتم اومد و گفت:
-کارت کي تموم ميشه؟
-چند دقيقه ديگه سرم اين اقا تموم ميشه...وايسادم تموم شه و سوزن رو از دستش در بيارم...چطور؟
-هيچي...من گشنمه...ميخواستم ببينم کي کارت تموم ميشه که شام بخوريم!
-شکمو!...شام چيه؟
romangram.com | @romangraam