#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_51


فرشته وارد اتاق شد و گفت:

-عه! اينجا چيکار ميکني؟

-هيچي...

-هيچي؟...دروغ نگو...ديدم با بهروز دعوات شد!

-بهروز کيه؟

-بهروز ديگه...داداش بهزاد!

-تو از کجا اسمشو ميدوني؟

فرشته با عشوه موهاشو داد داخل رو سريش و گفت:

-پس سه ساعته دارم با بهزاد چي ميگم؟...حتي شماره شناسنامه اش رو هم فهميدم! ديگه اسم داداشش چيزي نيست!

-فرشته!!!!!!!!

-چيه؟...خب حوصله ام سر رفته بود..ديدم اين بيچاره بدجور حالش خرابه...رفتم ببينم حالش چه طوره که شروع به حرف زدن کرديم و...خلاصه مخشو زدم!

-مخشو زدي؟

-اره...مگه نديدي چشماش برق ميزد.؟

-خجالت بکش! تو اومدي جبهه براي اين کارا؟ اگه ميدونستم اين کارارو ميخواي بکني،خودم تنهايي مي اومدم!

-اااااااااه...باز دوباره شروع کردي؟...دو دقيقه ساکت شو ميخوام حرف بزنم!

-بفرما

-ميگم الهه؟

-هوم؟

-اين دوتا داداشا بدجور جيگرن...مخصوصا اين بهزاده...ميگم من و تو بوي ترشيمون داره همه رو خفه ميکنه...اينام که مجردن..ميگم..

ديگه نذاشتم بيشتر از اين ادامه بده...با عصبانيت گفتم:

-فرشته خجالت بکش!واقعا که


romangram.com | @romangraam