#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_50

-يه بار گفتم...واضح و رسا...نيازي به تکرار دوباره نمي بينم مگر اينکه...شما مشکل شنوايي داشته باشيد!

-اقاي محترم درست صحبت کنيد!

-اوه...معذرت ميخوام بانو!

-شما پشت سر من وايساديد که من خوردم به شما،تازه طلب کار هم هستيد؟

-من پشت سر شما نبودم...داشتم راه خودمو مي رفتم که يهو شما خورديد به من!

-حالا هرچي...تقصير من نبود که!

قدمي به سمتم برداشت و کمي به طرفم خم شد:

-از يه خانم دکتر بعيده انقدر خشن باشه!

با خشم نگاهش کردم...اصلا معني اين کاراشو درک نمي کردم...گفتم:

-اقاي شکيبا...شما با چه من مشکلي داريد؟ من چه هيزم تري به شما فروختم که اينطور رفتار ميکنيد؟

با اون چشم هاي رنگ شبش ذل زده بود به چشم هام...در حالي که ذل زده بود بهم،با لحني که ديگه تمسخر توش نبود ولي عصبانيت ازش معلوم بود گفت:

-از زنايي که فکر ميکنن مثل مرد ها ميتونن باشن،متنفرم!...خانم کوچولو...شما رو چه به جبهه اومدن؟جاي شما اينجا نيست،توي خونه درحال کهنه شويي هستش!ببينم...

بيشتر به طرفم خم شد و ادامه داد:

-شوهرتون خبر دارن اومديد جبهه؟ بين اين همه "مرد"؟؟؟

تو لحنش بازم تمسخر قبل بود...خدايا...اين بشر چرا انقدر نفرت انگيزه؟ ...چرا انقدر زبونش مثل نيش عقرب مي سوزونه ادمو؟...يه ابروش رو داد بالا و گفت:

-يا شايدم خانم کوچولو ما يواشکي "آق" شوهرو پيچونده و اومده صفا سيتي...نه؟

ازخودم حرصم گرفت...چرا من هيچ وقت نميتونم درست جواب ادما رو بدم...من هميشه اروم بودم...هيچ وقت مثل فرشته زبون نداشتم...اخ فرشته....اي کاش اينجا بودي و جواب اين ادم مزخرف رو ميدادي...با عصبانيت گفتم:

-ببين اقاي به ظاهرمحترم...من نميدونم تو مغز کوچيک و پوچ شما چي ميگذره و نميخوامم بدونم...ميدوني چرا؟ چون برام ارزشي نداري...نه تو و نه فکراي مزخرفت...فکر نکن با اين حرفات منو ميسوزيوني! (اره جون خودم!!)...اتفاقا برعکس...با اين حرفا ذاتت رو نشونم ميدي که چه ادم کوتاه فکر و منفي گرايي هستي...واقعا برات متاسفم...من وظيفه اي ندارم اينا رو بهت بگم...در يک کلام اصلا به تو ربطي نداره...ولي ميگم که با خودت فکر نکني وقتي سکوت کردم يعني مهر تاييد رو روي حرفات زدم...اينو بدون...من ازدواج نکردم که بخوام ازشوهرم اجازه بگيرم...من با اجازه والدينم اومدم اينجا تا به کشورم و مردمش خدمت کنم...دفاع کنم...درسته نميتونم مثل شما مردا با توپ و تانگ و اسلحه و خيلي چيزاي ديگه از کشورم دفاع کنم ولي...ميتونم با مداواي مجروحين،دوباره اونا رو به صحنه جنگ بفرستم تا تنها نمونيد...از شما و ادمايي که مثل شما فکر ميکنن متاسفم...از ادمايي که مثل شما زنا رو ضعيف ميدونن متنفرم...اينو بدون ماهم اگه بخوايم ميتونيم مثل شما باشيم اقاي فرمانده شکيبا...روز خوش!

فرمانده رو که با تعجب نگاهم ميکرد رها کردم و به اتاق رفتم...نياز داشتم تا کمي اروم بشم!

فرمانده رو که با تعجب نگاهم ميکرد رها کردم و به اتاق رفتم...نياز داشتم تا کمي اروم بشم!گره روسريم رو باز کردم و کمي خودمو باد زدم...به خاطر شدت عصبانيت داغ کردم!...چشه اخه؟..چه دشمني با من داره؟...به خاطر اينکه بدون هماهنگي اومديم ناراحته؟...اخه دکتر حسيني گفت حلش کرده...پس چشه؟....واييي دارم اتيش ميگيرم...

-الهه؟

-اينجام فرشته!

romangram.com | @romangraam