#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_49
-وضعيت چه طوره؟...من نبودم...رفتم پيش فرمانده و اومدم!
-بد نيست..فعلا درحال رسيدگي هستيم...
کمي مکث کردم و گفتم:
-فرمانده چيزي راجب من و خانم دکتر(فرشته) گفتن؟
-اره...ناراحت بودن که چرا بدون اطلاع ايشون اومديد ولي خب من درستش کردم....مشکل حل شد!
-خيلي ممنون!
-خواهش ميکنم دخترم...فقط زياد دور و ور اين فرمانده ما نپلک...اين فرمانده ما يکم عنقه...مخصوصا با خانم ها...به خاطر خودتون ميگم...يوقت يه چيزي ميگه بد ميشه براتون!
-چشم...ممنون از اينکه گفتيد...
-خواهش ميکنم دخترم!...من ميرم به کارام برسم...کاري داشتي بهم بگو
-چشم دکتر
دکتر حسيني سري تکون داد و رفت...
با دستم عرق روي پيشونيم رو پاک کردم...اينجا از کوير عربستان هم گرم تره(حالا انگار من رفتن اونجا که ميگم اينجا گرم تر از اونجاست...خخخخ)...يا اينجا خيلي گرمه، يا به خاطر فعاليت خيلي زيادي که دارم گرمم شده...به نظرم گزينه دومم درست تره... حدودا 10 دقيقه اي ميشه عراقي ها دست از حمله کشيده اند...توي اين 10 دقيقه نفس عميق و با ارامشي کشيديم...ديگه مجروحي نمونده بود که بهش رسيدگي نکرده باشيم... نگاهي به اطراف انداختم...فرشته پيش بهزاد بود...نميدونم چي داشت به اون بدبخت(بهزاد) ميگفت که نيشش تا بنا گوش باز بود...خود فرشته هم با عشوه مخصوص خودش که من از صد کيلومتري تشخيصش ميدم،داشت حرف ميزد...باز اين دختر بي حيا شد و چسبيد به پسر مردم...سري به علامت تاسف تکون دادم و اومدم برگردم که به يکي خوردم...بدون اينکه به طرف نگاه کنم سريع گفتم:
-ببخشيد
اومدم برم که صداي فرمانده رو شنيدم:
-حواستون کجاست خانم؟
با تعجب و کمي حرص برگشتم طرفش:
-ببخشيد؟
-بخشيدم!
با حرص بيشتر گفتم:
-نه...منظورم اين بود چي گفتيد؟
پوزخندي زد و گفت:
romangram.com | @romangraam