#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_48
-زينب...اونم مثل شما مهربونه!
-ممنون...اسمت چيه؟
-علي!
-اسمتم مثل خودت قشنگه!
-خيلي ممنون!
لبخندي بهش زدم و به کارم ادامه دادم...گفت:
-دلم خيلي براش تنگ شده!
تو صداش بغض بود...از ناراحتيش، منم ناراحت شدم:
-آخي عزيزم...ناراحت نباش! به زودي اين جنگ تموم ميشه و توام ميتوني خانواده ات رو ببيني!
-خداکنه
-تو که هنوز خيلي کوچيکي...چرا اومدي جبهه؟
تو صداش ديگه بغض نبود..صداش پر از افتخار و غرور بود:
-ميموندم خونه تا عراقيا کشورم رو تسخير کنن؟ که مال خودشون کنن؟مگه من چي از بقيه اين مردايي که اينجا هستند کم دارم؟...بزرگي به سن نيست به عقله...من اومدم اينجا تا از ناموس و کشورم دفاع کنم...هرچقدر در توانم باشه در مقابل عراقيا مي ايستم و از کشورم دفاع ميکنم!
با تک تک حرفاش، قند تو دلم اب ميشد...خدايا اين بچه چقدر دانا و عاقله...ناخوداگاه سرش رو بوسيدم و گفتم:
-تو خيلي مردي...ميدونستي؟ تو مرد بودنت رو نشون دادي با اين کارت!
با اين جمله ام انگاري ذوق کرد چون بادي به غبغبه اش داد و گفت:
-ابجي ما اينيم ديگه!
خنده ام گرفت...مثل اين مرداي چاله ميدون حرف ميزد...لبخندي زدم و گفتم:
-مرد کوچک!
-خانم دکتر؟
به طرف دکتر حسيني برگشتم..گفتم:
-بله؟
romangram.com | @romangraam