#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_47
-اون بيمار انگار حالش بده...برو يه نگاه بهش بنداز...من سرم شلوغه
-کدوم بيمار؟
-هموني که بازوش تير خورده...کنار محمد(اسم يکي از مصدوم ها) نشسته...
بهزاد رو ميگفت...داداش همون پسره ي بي ادب...با سر تاييد کردم...از جام بلند شدم و به طرف بهزاد رفتم...رنگش به خاطر از دست دادن خون به سفيدي ميزد..کنارش نشستم و گفتم:
-درد داريد؟
چشم هاشو به سختي باز کرد...رنگ چشم هاش روشن تر از داداشش بود...عسلي..پوستش هم سفيد تر بود...کلا بور تر از داداشش بود...با ناله گفت:
-تشنمه...درد دارم! بازوم تير ميکشه!
-اب نميتوني بخوري...برات ضرر داره...درد بازوت هم طبيعيه...بالاخره تير خوردي...بهت مسکن زدم...بهتر ميشي! بايد صبر داشته باشي!
-نميشه يکم اب بدي؟ خيلي تشنمه!
-باور کن نميتونم...اب برات ضرر داره!.
چشم هاشو به علامت تاييد روي هم گذاشت و اروم گفت:
-باشه!
-چيزي لازم داشتي بگو!
باشه ي ضعيفي رو که گفت رو شنيدم...
باشه ي ضعيفي رو که گفت رو شنيدم...از جام بلند شدم و به بقيه مجروح ها رسيدگي کردم...از اينکه تو جبهه ام خيلي خوشحالم... هرکدوم از مجروح ها روبا عشق مداواشون ميکنم...هيچ چيز به اندازه اومدن به جبهه نميتونست انقدر خوشحالم کنه...خيلي حس خوبيه...اينکه چيزي رو که بخواي رو بتوني بدست بياري...منم خواستم يکي از دکتراي جبهه باشم و اين کارو تونستم بدست بيارم...خدايا شکرت...ديگه هيچ چيز ازت نميخوام...فقط مامانم زياد غصه دوري منو نخوره همين! با صداي سرباز کوچولو از فکر در اومدم...ميگم سرباز کوچولو چون بچه ست...16 سالشه...اومده جبهه ولي چون سنش کمه زياد نميذارن بره خط مقدم..به خاطر همين براي اينکه بيکار نباشه،مياد به ما دکترا کمک ميکنه و وسايل بهداشتي رو به ما ميده...گفت:
-خانم دکتر؟
-بله؟
-شما منو باد يکي ميندازيد!
-کي؟
-خواهرم! خيلي شبيه خواهرم هستيد!
-واقعا؟ چقدر خوب!اسم خواهرت چيه؟
romangram.com | @romangraam