#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_46
ابرو هاش رو داد بالا و گفت:
-آهااااااااان...من فرمانده بهروز شکيبا هستم...شما رو کي اورده که من خبر ندارم؟
با اخم گفتم:
-کسي نياورده...ما با اختيار خودمون اومديم!
-اهان...يعني عين چي کلتون رو انداختيد پايين و اومديد اينجا؟بدون هماهنگي با من؟
-اولا اينکه درست صحبت کنيد...دوما اينکه دکتر حسيني درجريانن!
-دکتر حسيني کجاست؟
-دارن به مجروحين رسيدگي ميکنن
-کارشون تموم شد بگيد بيان تو چادر من!...درضمن حواستون به برادرم باشه!
اينو گفت و رفت...منو ميگي...دلم ميخواست کلمو بکوبونم به ديوار...پسره پررو...انگار بازير دستش داره حرف ميزنه..دستور هم ميده...بي ادب...با حرص رفتم سمت دکتر حسيني و گفتم:
-دکتر حسيني؟
-دکتر داشت به يکي از مجروحين سرم ميزد...گفت:
-بله؟
با عصبانيت گفتم:
-فرمـــــــــــانده شکيبـــــــــــا گفتن کارتون تموم شد بريد چادرش،باهاتون کار داره!
فرمانده شکيبا رو خيلي غليظ گفتم...والا ...دکتر گفت:
-باشه دخترم!ممنون که گفتي!
-خواهش ميکنم!با اجازه
-برو دخترم!
داشتم به يه مجروح ديگه رسيدگي ميکردم که فرشته اومد بالا سرم:
-دکتر؟
-بله؟
romangram.com | @romangraam