#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_45
-خواهش ميکنم
اينو گفتم و رفتم سراغ يه مجروح ديگه..داشتم دستشو که زخم شده رو ضدعفوني ميکردم که صداي هراسون يه مرد رو شنيدم:
- دکتر!
ناخواگاه برگشتم و به اون مرد نگاه کردم...پشتش به من بود و زير بغل يه مرد رو رگفته بود..خبري از دکتر حسيني و مجد نبود...فرشته هم مشغول کار خودش بود...رو به مجروح گفتم:
-چيزي نيست...زخمت رو ضد عفوني کردم...فقط با اين باند ببندش!
اينو گفتم و از جام بلند شدم...رو به مردي که پشتش به من بود گفتم:
-چيشده؟
پسره برگشت طرفم...حالا دقيق تر ميتونم ببينمش...صورت نسبتا گرد و کمي کشيده...چشم ابرو مشکي...بيني خوش فرم..لباي کمي برجسته...خوش قيافه و جذاب...مخصوصا با اون ته ريشش...با صداش از فکر در اومدم:
-برادرم. بهزاد حاش بده!
-بذاريدش رو زمين تا معاينه اش کنم!
کمکش کردم تا بهزاد رو روي زمين بذاره...بهزاد چشم هاشو بسته بود و ناله ميکرد...از بازوش خون مي اومد....استينش رو زدم بالا و به بازوش نگاه کرد...تير خورده بود...سريع دست به کار شدم...زخم رو ضد عفوني کردم و شروع به در اوردن گلوله کردم..بعد از چند دقيقه بالاخره گلوله رو در اوردم...دست کش هاي خوني ام رو از دستم در اوردم و رو به برادر بهزاد گفتم:
-خون از دست داده....بهش سرم خون ميزنم( درست نوشتم؟)..بايد استراحت کنه! نگران نباشيد خوب ميشه!
با اون صداي مردونه اش گفت:
-خيلي ممنون!
-خواهش ميکنم!
اخمي کرد و گفت:
-شما تازه اومديد؟
-بله...من و خانم حيقيقي امروز اومديم!
-اهان...پس پرستاريد!
نميدونم چرا احساس کرد داره با تمسخر ميگه...با اخم گفتم:
-نه خير...دکتر هستيم!
romangram.com | @romangraam