#اسیری_با_طعم_عشق
#اسیری_با_طعم_عشق_پارت_43
-باشه!
دکتره رفت و چند دقيقه بعد با يه مرد تقريبا هم سن خودش برگشت...مرد که حدث ميزنم،دکتر حسيني باشه رو به ما گفت:
-سلام...من حسيني ام..شمام بايد خانم دکتر هايي باشيد که حاج مرادي ميگفت...نه؟
ببا سر تاييد کرديم..ادامه داد:
-ايشون هم همکارم دکتر مجد هستن!
دکتر مجد رو به ما گفت:
-خوشبختم
ما هم اظهار خوش بختي کرديم...بعد از اينکه ماهم خودمون رو معرفي کرديم، دکتر حسيني رو به ما گفت:
-وضعيت رو ميبينيد که...از همين الان بايد کارتون رو شروع کنيد...روپوش که دارين؟
-بله
-خب...دکتر مجد وضعيت اينجا رو براتون توضيح ميدن...من بايد برم به کارام برسم...حتي چند ثانيه وقت تلف کردن هم ريسک بزرگيه...اينجا به هيچ وجه نبايد بازيگوشي کنيد...مجروح خيلي زياده...به مرور زمان با دوتا خانم که پرستارن اشنا ميشيد...اينجا غير از من و دکتر مجد و اون دوتا خانم پرستار،نيروي کمکي ديگه اي نبود...خداروشکر که شما اومديد...به مرور زمان با وضعيت اينجا و ادماش اشنا ميشيد...من بايد برم...فعلا خانوما!
اينو گفت و به طرف مجروح ها رفت...دکتر مجد سرش رو خاروند و گفت:
-دکتر حسيني خودشون همه چيز رو گفتن...ديگه چيزي نموند که!
لبخندي زديم...دکتر مجد ادامه داد:
-خب...ته چادر يه اتاقي هست مخصوص استراحت ما دکترا...ميتونيد وسايلتون رو اونجا بذاريد و لباس هاتون رو عوض کنيد...سريع اماده شيد و بيايد که مريض و مجروح زياد داريم!
چشمي گفتيم و به سمت اتاق ته چادر رفتيم...
چشمي گفتيم و به سمت اتاق ته چادر رفتيم...
کيف هامون رو گذاشتيم زمين و مشغول عوض کردن لباس هامون شديم...يه اتاق نسبتا بزرگ بود...چندتا ساک و کيف ديگه ام گوشه اتاق بود..فرشته در حالي که داشت از اتاق خارج ميشد گفت:
-بيا ديگه!
-اومدم
از اتاق خارج شديم...دست کش هاي مخصوص مون رو دستمون کرديم و مشغول شديم...رفتم بالاسر سربازي که تو پاش تير خورده بود...حدودا 19_20 سالش بود..شلوارش رو بالا کشيدم...وضعش خراب بود...رو به دکتر مجد که بغل دستم بود گفتم:
romangram.com | @romangraam